گوشه ای از ضرب المثل های فراهان

ضرب المثل ها در فراهان 

 

 دشمن دانا بلندت می کند           برزمینت می زند نادان دوست 

من از بیگانکان هر گز ننالم    که هر چه کرد با من آ شنا کرد(که با من هرچه کرد آن آشنا کرد)

چه گویم که نا گفتنم بهتر است      زبان در دهان پاسبان سر است

دوری و دوستی

خود کرده را تدبیر نیست

مار از پونه بدش میاد جلوی خونه اش سبز میشه

قربون برم خدا را یه بوم و دو هوا را

قربون بند کیفت ام   تا پول داری رفیقتم

قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

بروفکر نان باش که خر بزه آب است

گوساله بیاد گاو بشه دل صاحبش آب بشه(گوساله تا گاو شود  دل صاحبش آب شود)

برادران جنگ کنند ابلهان باور

برادر پشت برادر زاده هم پشت     درخت بی برادر کی کند رشد

بسیار بدی کردی و دیدی ثمرش را     نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی 

خوشبخت کسی که خر نداره    از کاه و جوش خبر نداره

بهشت آنجا که آزاری نباشد         کسی را با کسی کاری نباشد

به ماه گفته که در نیا که من در آمدم

از نو کیسه نگیر اگه  گرفتی خرج نکن

اگر امید من منا نی          برو شوهر بکن بیوه نمانی 

ارحم تر حم ( رحم کن تا اینکه  به تو رحم شود  )

اسم بزرگ و شهر ویران.(اسم آباد و شهر خراب )

اولاد نگو بلای جان!!

دشمنی بالاتر از اولاد نیست...شاخ گاوی برتر از داماد نیست

دشمنی دشمن تر از اولاد نیست   شاخ گاوی بدتر از داماد نیست . 

از اسب افتاده ايم، اما از (اصل ) نسل نيفتاده ايم

از اونجا مونده، از اينجا رونده !

از اون نترس كه هاي و هوي داره، از اون بترس كه سر به تو داره !!

از اين ستون به آن ستون فرجه !

از دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !

از سه چيز بايد حذر كرد، ديوار شكسته، سگ درنده، زن سليطه !

از نخورده بگير، بده به خورده !

اسب پيشكشي رو، دندوناشو نميشمرند !

اگه باباشو نديده بود، ادعاي پادشاهي ميكرد !

اگر جراحي، پيزي خود تو جا بنداز !

اگه لر ببازار نره بازار ميگنده !

اگه نخورديم نون گندم، ديديم دست مردم !

اولاد، بادام است اولاد اولاد، مغز بادام !

اول برادريتو ثابت كن، بعد ادعاي ارث و ميراث كن !

اي آقاي كمر باريك، كوچه روشن كن و خانه تاريك !

اين تو بميري، از آن تو بميري ها نيست !

اگه زري بپوشي، اگر اطلس بپوشي، همون كنگر فروشي !

اگه مخمل بپوشی زر بپوشی همون کنگر کن و کنگر فروشی 

 

 

 

 

 

 

تفرش شهر جد مقام معظم رهبری

 

 

تفرش شهر  جد مقام معظم رهبری

هر چه انسان در طول تاریخ نظر بیافکند ، این سرزمین را (تفرش )سرشار از استعداد های بزرگ و انسانهای با ارزش مشاهده می کند ، در همه رشته هایی که برای مردم این دوران ها مطرح بوده است 


گزیده ای از فرمایشات مقام معظم رهبری در اجتماع پرشور مردم تفرش
.... برای من روز بسیار خوبی است که توفیق پیدا کردم پس از سالهای طولانی این شهر را که زادگاه و پروشگاه سلسله پدران ماست را از نزدیک زیارت کنم . هر چه انسان در طول تاریخ نظر بیافکند ، این سرزمین را سرشار از استعداد های بزرگ و انسانهای با ارزش مشاهده می کند ، در همه رشته هایی که برای مردم این دوران ها مطرح بوده است . درعلوم مختلف ، در ادبیات ، در سیاست ، پدران ماهم در همین منطقه قرنها زندگی می کردند 
 من حالا به زیارت امامزاده بزرگوار حضرت سلطان سید محمد مشرف شده بودم . ایشان در راس سلسله ی سادات حسینی هستند . حضرت سلطان محمد پدر سلطان سید احمد است که در هزاوه مدفونند و این بزرگوار فرزند با چهار واسطه ، می رسد به امام سجاد (ع) که این مزار این بزرگوار مشهد حضرت سید محمد است ، ایشان به شهادت رسیده اند . اینجا کما اینکه مشهد میقان که الان در راه اراک زیارت کردیم  مشهد حضرت سلطان محمد عابد است ،اینها همه شهادتگاه هستند . 
سلسله ی سادات حسینی تا جناب سید قطب الدین یک سلسه ی مستمری است ، بعد از قطب الدین ، دو رشته می شوند . یک رشته ، رشته سید ظهیر الدین و سید فخر الدین است معروف به میر فخرا که سلسله ی ماست . حضرت سید فخر الدین جز اجداد ماست که از اولاد قطب الدینند
یک سلسله دیگر یک شعبه دیگر از اولاد سید قطب الدین ، خانواده قائم مقام فراهانی هستند که از آنها هم بزرگانی بودند تا می رسند به میرزا عیسی و بعد میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی که آنها هم جز همین سلسله ی سادات حسینی هستند که از قطب الدین ، سلسله ی ما سادات تفرشی منطقه تفرش و آشتیان و اینها ، از سلسله آنها جدا می شوند ، اینها بیشتر مردم علم و دیانت بودند ، آنها بیشتر مرد سیاست بودند 
سید فخرالدین که معروف به میر فخرا است نوه ی سید فخر الدین  مرحوم سید محمد تقی است که پسر سید محمد تقی جوانی است بنام سید محمد از تفرش بلند می شود می رود به طرف آذربایجان ، آنجا این سلسله می شود خامنه ای .  سید محمد که از تفرش به خامنه رفته بود 
و در آنجا ساکن شده بود ، آن سید تفرشی را شهر خامنه نگه می دارد و پدرمن نوه آن سید محمد است . از تبریز می روند مشهد . ما حالا از مشهد برگشتیم تفرش . در همه دوران جنگ تحمیلی و از آغاز نظام جمهوری اسلامی تا امروز از تفرش جز نیکی و نیکنامی و حسن عمل و حسن نظر مشاهده نکردیم  . 

http://www.nedayetafresh.ir/gozaresh/257-%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%B4%D9%87%D8%B1--%D8%AC%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C.html

 

مهدعلیا؛ ملکه‌ای که ۴۰ روز سلطنت کرد

مهدعلیا؛ ملکه‌ای که ۴۰ روز سلطنت کرد

 

 

روایت زندگی ملک‌جهان قوانلو قاجار، مادر ناصرالدین‌ شاه

فرزانه ابراهیم‌زاده

 

حاکم چهل روزه

۱۲ شهریور ۱۲۲۷ زمانی که محمدشاه آخرین نفس‌هایش را در کاخ محمدیه کشید، ملک‌جهان در جهان‌نمای نیاوران به همراه مادام گلساز بود. حضور او در نیاوران به نوعی تبعید برایش به شمار می‌آمد. چند ماهی بود که رابطه او و محمدشاه به خاطر بالا رفتن محبوبیت خدیجه خانم و نفوذ حاج‌ میرزا آقاسی در بد‌ترین شرایط خود قرار داشت و به نظر می‌رسید که اگر دماغ شاه کمی بهتر بود حتما او را طلاق می‌داد. اما شدت بیماری نقرس و بیماری‌های دیگر در شاه به نفع او تمام شد. ملک‌جهان خبر درگذشت شاه را از آغاباشی خواجه مخصوصش شنید و بلافاصله با کالسکه‌ای که سیاه‌پوش و آماده بود به سمت کاخ محمدیه در تجریش حرکت کرد.

 

مونس‌الدوله ندیمه دربار ناصرالدین‌ شاه در خاطرات زنان دربار نوشته او آن‌قدر زود به بالای سر شاه رسید که هنوز بدنش سرد نشده بود. ملک‌جهان بلافاصله بعد از رسیدن به کاخ محمدیه با خدم و حشمش بی‌شمارش آنجا را قرق کرد و پیک به همه بزرگان فرستاد تا به محمدیه بیایند. بعد از این خدیجه را که برسرزنان پسرش را در آغوش داشت، تحت نظر معتمدانش به یکی از عمارت‌ها فرستاد و صندوق جواهراتش را به نفع شاه بعدی ضبط کرد، سپس در نطقی در مقابل بزرگان مملکت نخستین فرمان خود را صادر و رسما خود را به عنوان نایب‌السلطنه معرفی کرد. در این زمان به او خبر دادند حاج ‌میرزا آقاسی با شنیدن خبر درگذشت شاه در املاکش در تپه‌های عباس‌آباد پنهان شده است. همزمان با این، از تهران خبر رسید که گروهی در اطراف ارگ و عمارت سلطنتی شلوغ کرده‌اند. ملک‌جهان خطاب به رجال دستور داد به تهران بروند و وضعیت را آرام کنند. رجال به او گفتند: «خانم حرفی برای گفتن داریم.» اما او با صدایی بلند خطاب به آن‌ها دستور داد: «هر وقت تهران را امن کردید بیاید و عرضتان را بگویید..»

 

بعد از آن، فرمان داد جنازه شاه را به عمارت لاله‌زار در نزدیکی ارگ منتقل کنند تا روحانیان طراز اول کشور آیین مذهبی مرگ را بجا بیاورند. ملک‌جهان زمانی که به کاخ گلستان رسید به کاخ اصلی رفت و پشت پرده‌ای سیاه‌رنگ نشست و لقب مهدعلیا را برای خودش رسمی کرد، علیقلی میرزا اعتضاد‌السلطنه پسر فتحعلی‌شاه را نیز به عنوان صدراعظم خود منصوب کرد. این دومین حکم رسمی او با عنوان امضای «شه جم‌ نگین را مهین مادرم» بود. فرمان بعدی، عزل حاج‌ میرزا آقاسی بود که حالا به عبدالعظیم پناهنده شده بود. مهدعلیا دستخطی به حاج میرزا آقاسی نوشت و در آن یادآور شد: «شما دیگر صدراعظم نیستید و حق ندارید در کار‌ها مداخله کنید.»

 

اقدام بعدی مهدعلیا این بود که در نامه‌ای به همه حاکمان شهر‌ها و ولایات اعلام کند تا رسیدن شاه جدید فرمان او فرمان شاه است و آن‌ها‌ را به آرام کردن مملکت فراخواند. دستور داد آشوب‌ها را سرکوب کنند و هشدار داد اگر کسی از فرمانش سرپیچی کند محکوم به اعدام شده و اموالش به نفع شاه ضبط می‌شود.

 

چند ساعت بعد از فرستادن نامه به اطراف مملکت، سفرای روس و انگلیس را به حضور پذیرفت. پشت پرده‌ دیوان نشست و در حالی که اعتضادالسلطنه آن سوی پرده بود، با سفرا صحبت کرد. مادام حاجی عباس نیز در کنار او بود و حرف‌هایش را ترجمه می‌کرد. یکی از موضوعاتی که در این نشست گفته شد، گله‌مندی سفرا از عزل حاج میرزا آقاسی بود. مهدعلیا با شنیدن این حرف با اوقات‌ تلخی جواب داد: «شوهرم مرده، پسرم ناصرالدین هم در تبریز است و من با موافقت بزرگان اداره کشور را به دست گرفتم. صلاح دیدم حاج میرزا را عزل کنم و شما سفیران خارجی نباید در امور داخلی ما دخالت کنید.»

 

مهدعلیا چهل روز از پس آن پرده سیاه‌رنگ، اداره امور کشور را به دست گرفت و در مقابل تحرکات مدعیان سلطنت از جمله برادرشوهر‌ها و مادرشوهرش ایستاد تا ناصرالدین‌ میرزا از تبریز به تهران رسید. درباره دوره چهل روزه سلطنت مهدعلیا اطلاعات زیادی در دست نیست، تنها موضوعی که منابع به آن اشاره کرده‌اند امان دادن او به میرزا آقاخان نوری و ورودش به پایتخت است؛ همان فردی که بعد‌ها شریک مهدعلیا در سقوط امیرکبیر می‌شود.

 

شاه جدید بعد از برگزاری مقدمات تدفین محمدشاه، تاج کیانی را در کاخ گلستان بر سر گذاشت و به عنوان ناصرالدین‌ شاه قاجار سکه به نام خود ضرب کرد. به تخت نشستن ناصرالدین‌ شاه به نظر می‌آمد پایان دل‌نگرانی‌های مهدعلیای ۴۳ ساله باشد؛ اما نخستین حکم ناصرالدین‌ شاه بی‌توجه به مادر، انتصاب میرزا تقی‌خان فراهانی به صدارت اعظمی بود. این بی‌اعتنایی در خاندان مادرشاهی قاجار برای او گران آمد و آغاز راهی شد که بدنامی‌اش برای مهدعلیا ماند.

 

نزاع خانوادگی

 

ملک‌جهان تقاضای مقام سیاسی در دربار پسرش نداشت؛ اما نادیده گرفتن تلاش ۱۳ ساله‌اش برای رسیدن او به تاج سلطنتی برای مهدعلیا گران تمام شد. با آنکه به همراهی میرزا تقی‌خان فراهانی در کنار پسرش رضایت داده بود، اما توقع نداشت که آشپززاده قائم‌مقام به جای شاهزادگان قاجاری به عنوان صدراعظم انتخاب شود. ساعتی چند از حضور شاه در پایتخت نگذشته بود که مهدعلیا به رابطه نزدیک او و میرزا تقی‌خان پی ‌برد؛ رابطه‌ای که او را به یاد نزدیکی محمدشاه با حاج‌ میرزا آقاسی می‌انداخت؛ زنگ خطری برای مهدعلیا که در ۱۰ سال گذشته با سایه مردی با افکار خاص زندگی کرده بود، اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد و ناصرالدین‌ شاه چند روز بعد از انتصاب میرزا تقی‌خان به صدارت اعظمی لقب امیرکبیر را نیز به او بخشید؛ لقبی که پیش از این در اختیار پدر مرحوم مهدعلیا بود. این اقدام از سوی مهدعلیا توهینی به ساحت خاندان سلطنت و پدر مرحومش بود. ناصرالدین‌ شاه که مجذوب معلم دوران ولیعهدی‌اش شده بود به همین نیز بسنده نکرد و خواست عزت‌الدوله ۱۴ ساله، تنها خواهر تنی‌اش را به عقد صدراعظم ۶۰ ساله درآورند. این دستور با مخالفت شدید مهدعلیا همراه شد. او اعتقاد داشت که خواهر شاه باید همسری شایسته و با اصل و نسب داشته باشد، نه مردی که ۱۵ سال از مادر شاه بزرگتر است؛ اما شاه خواسته مادر را نادیده گرفت و این وصلت را رسمی کرد. شاه اصرار داشت که سعادت سلطنتش بسته به وجود امیر است. مهدعلیا در برابر پسرش کاملا خلع سلاح بود و این آغاز اختلاف‌ها میان امیر و مهدعلیا بود؛ اختلافی که ریشه در دو دیدگاه فکری و شیوه حکومتی داشت.

 

نظم امیرکبیری، جمهوری مهدعلیایی

 

برخلاف نظر بسیاری از منابع، ریشه اختلاف میان امیرکبیر و مهدعلیا در شیوه فلسفه سیاسی و رابطه‌شان با شاه بود. در اندیشه سیاسی امیرکبیر که به نظم میرزا تقی‌خانی معروف بود، یک قدرت سیاسی مشروع وجود داشت؛ قدرت دولت همراه سلطنت. او تنها یک قوه اجرایی به نام دستگاه‌ صدارت را به رسمیت می‌شناخت. به اعتقاد امیر قدرت متمرکز عکس‌العملی در برابر هرج‌و‌مرج بود. در اندیشه امیر مشورت جایگاهی نداشت و همه فرامین را شاه صادر می‌کرد. هرچند نباید فراموش کنیم امیر به حکم امیرکبیری ذوالریاستین بود، اداره ارتش و امور کشوری در دستش بود و شاه تنها تایید‌کننده فرامین او بود.

 

در نامه‌های به جای مانده از امیر با آنکه تاکید می‌کرد او بدون نظر همایونی آب نمی‌خورد، اما نظرش را بر شاه تحمیل می‌کرد. تصمیم می‌گرفت، به شاه ارائه می‌کرد و موافقت شاه را می‌گرفت و می‌نوشت آنچه حکم و مقرر فرموده‌اید مطاع و مجری است. امیر خواسته و ناخواسته فکر می‌کرد باید قدرت را در دست گیرد؛ چون حقا خود را دانا‌تر، خردمند‌تر و کاردان‌تر از شاه و خاندانش می‌دانست. این دقیقا در نقطه مقابل اندیشه مهدعلیا بود که فکر می‌کرد باید قدرت سلطنت و هیبت شاهانه را در انظار داخلی و خارجی حفظ کرد و شمشیر قاجاریه را در ایجاد ایران متمرکز و یکپارچه پاس داشت؛ اندیشه‌ای که حاصل سال‌ها مبارزه‌اش با دشمنان داخلی و همراهی‌اش با دشمنان خارجی بود. مهدعلیا معتقد بود اداره کشور از طریق مشورت با افراد صاحب تفکر بهتر انجام می‌شود. او خودش به همین شیوه کشور را اداره کرده و جواب درستی نیز از آن گرفته بود.

 

اخلاق تند و غیرقابل انعطاف صدراعظم، موضوع دیگری بود که امیر را در مقابل مهدعلیا قرار می‌داد. به شهادت منابع تاریخی و آنچه از نامه‌های امیرکبیر به دست می‌آید هیچ چیزی در اراده او خللی ایجاد نمی‌کرد و حکمی را که صادر می‌کرد قابل تغییر نبود. او شاهزادگان قاجاریه را که بیشترشان حاصل ازدواج‌های پی‌درپی فتحعلی‌شاه بودند، از حقوقشان محروم و با آن‌ها از موضع بالا رفتار می‌کرد. این رفتار برای مادر شاه که خود از نوادگان فتحعلی‌شاه بود گران تمام می‌شد. او گمان ‌می‌کرد امیرکبیر کمر به نابودی قاجاریه بسته است.

 

آنچه مهدعلیا را از قدرت گرفتن امیر می‌ترساند رابطه میان شاه و امیر بود؛ رابطه‌ای بیشتر از آنکه شاگرد و استادی یا شاه و صدراعظمی باشد، پدر و فرزندی بود. امیرکبیر در سال‌های حضورش در تبریز جای پدر نداشته ناصرالدین‌میرزا را پر کرده بود. همین رابطه باعث شده بود تا عتاب‌های پدرانه‌‌‌ای به شاه داشته باشد. در یکی از نامه‌های معروف به شاه عتاب می‌کند که: «به این طفره‌ها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی‌توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش یا مردم شما نباید بیاموزید سلطنت کنید؟» این‌گونه صحبت کردن به مذاق مهدعلیا خوش نمی‌آمد و ترجیح می‌داد او باشد که چنین با پسرش صحبت می‌کند؛ اما فاصله او روز‌به‌روز با پسرش بیشتر و وارد جنگ علنی با امیر می‌شد.

 

امیرکبیری که به نظر می‌رسد تلاش می‌کند وارد تنش با مهدعلیا نشود، اما بررسی برخی نامه‌ها و روایت‌هایی که از او نقل ‌می‌شود، نشان می‌دهد دورادور کارهایی می‌کرد که باعث تنش میان او، شاه و مهدعلیا می‌شد. او در ماه‌های اول در نامه‌ای به شاه نوشت: «گمان ندارم نواب به شکست حکم همایون در این شش ماهه اول (سلطنت) راضی شود، زیرا که دنیا را معلوم است برای وجود مبارک شما و استقامت احکام شما می‌خواهد...» او حتی در روزهای بعد از ازدواج با ملکزاده، شاه را به دلجویی از مادر تشویق می‌کرد: «دیروز والده سرکار را زیاد دلگیر دیدم، خودم فردا خاک پای مبارک عرض می‌کنم. اگر جسارت نباشد، عرض می‌کند که زود‌تر زیاد مهربانی و دلجویی قلبی بفرمایند.» اما در باطن نمی‌خواست رابطه شاه و مادرش بهتر شود. او از قدرت مادر شاه خیلی خوشحال نبود. امیر هم مانند بسیاری از مردان سیاستگذار در ایران از اینکه زنی توانسته خود را در سیاست وارد کند و بتواند مملکتی را هدایت کند خوشش نمی‌آمد. خاصه که این زن مادر شاه و مادر همسر خودش بود. او با آنکه سعی می‌کرد رعایت احترام را به مهدعلیا داشته باشد، اما نمی‌توانست نفوذ او در سیاست و همراهی‌اش با اجنبی‌ها را بپذیرد. همین دلیل خوبی بود تا برای از راه به در کردن مهدعلیا کم‌کم وارد حاشیه‌های زندگی او شود و بی‌پروا به شایعاتی که در حاشیه زندگی‌اش بود دامن بزند و شاه را علیه مادرش بشوراند. او بار‌ها از رابطه مشکوک مهدعلیا و میرزا آقاخان ‌نوری گله کرده بود. حتی فرا‌تر از این مادر شاه را به فساد جنسی و رفتاری متهم کرد. آن دو حتی در ملاقات‌های مشترکشان این دشمنی را پنهان نمی‌کردند و در حضور ملکزاده با هم جدل می‌کردند. این جنگ به جایی رسید که امیر خواستار توقف و محو مهدعلیا شد. معیرالممالک از ناصرالدین‌ شاه نقل کرده که روزی امیرکبیر زمان شکار نزد او رفت و به او توصیه کرد که به اشتباه مهدعلیا را نشانه بروند و او را بکشند تا هم شاه و هم مملکت از دست ایشان راحت شوند. این حرف ظاهرا در‌‌ همان زمان به گوش مهدعلیا رسیده و به پسرش عتاب کرده بود که جانش برای او ارزشی ندارد؛ اما اگر او مادرش را بکشد گزک به دست امیر می‌دهد تا او را به عنوان شاه قاتل مادر، از سلطنت عزل کند. رابطه امیر و مهدعلیا بعد از این، روزبه‌روز بد‌تر شد و هر وقت این یکی قدرت می‌گرفت آن یکی درصدد توطئه برمی‌آمد.

 

در سال‌های اول، عتاب‌های امیر باعث می‌شد تا شاه که گوش به فرمان او بود مادر را به حاشیه براند و او را محدود کند. مهدعلیا که گله‌مند چنین رفتاری بود، در نامه‌ای خطاب به شاه نوشت: «شما باید چه وقت دیگر مرا بشناسید؟ چه وقت‌ دخل و تصرف به کار شما و دولت شما کرده‌ام؟ با وجودی که من از همه کس بااحتیاط‌تر راه می‌روم، شما از همه کس مرا نامحرم‌تر می‌دانید. از قصر که آمدم بعضی حرف‌ها شنیدم؛ گفتم‌ گاه هست که خدمت شما عرض نکرده‌ باشند، خواستم به شما حالی کنم. و الا به من چه، پادشاهید و مختارید. خدا شاهد است نه با وزیرتان آشنایی دارم، نه نوکر‌هاتان مرا می‌شناسند، نه من آن‌ها را. خداوند عالم شما را به سلامت بدارد. پیشه من مثل مادر اسدالله دعاگویی است.»

 

او در نامه‌ای دیگر به شاه، از بی‌ارزش کردن شاهزاده‌ها گله کرد و نوشت: «اگر پشت گردن شاهزاده‌ها بزنند، بی‌قاعده و بی‌اذن نخواهند آمد... میرزا تقی هم که این طایفه را و شاهزاده‌های بیچاره را از سگ کمتر کرده بود، از زمین و آسمان دستشان بریده شده است.»

 

مهدعلیا همچنین در نامه‌ای به عین‌الملک، رئیس ایل قاجار، با گله از اینکه روزی او واسطه همه نامه‌ها بوده و حالا کسی باید بین او و پسرش باشد، نوشت: «من برای ایشان چطور مادر باغیرتی بودم که به یک روز دلتنگی ایشان راضی نبود و راضی بودم پسرم یک نقص برای دولتشان اتفاق نیفتد.» و در بخشی دیگر از این نامه نوشت: «حالا که بلاتشبیه مثل سیدالشهدا در صحرای کربلا یکه و تنها مانده‌ام، به هر طرف نگاه می‌کنم نه یاری می‌بینم و نه پشت و پناهی. در مادر پادشاهی الان از من بی‌پناه‌تر کسی نیست. پناه‌ برده‌ام به‌‌ همان سیدالشهدا که هر کس می‌خواهد پادشاه را از من برنجاند، مرا از اینجا فراری بکند و شاه را رسوا بکند‌‌ همان به غضب خود شاه گرفتار شود. دعایی است که در حضرت معصومه از برای میرزا تقی‌خان کرده‌ام؛ با من سربه‌سر نگذارید.» هرچند این رابطه در آینده‌ای نزدیک برعکس شد و شاه رفته‌رفته با دیدن برخی رفتارها از امیر و شنیدن حرف‌های افرادی که دورش را پر کردند برهم خورد و مادر شاه بار دیگر در جایگاه قدرت قرار گرفت.

 

فرجام امیر، پایان ملک‌جهان

 

فرجام جدال میان مهدعلیا و دامادش امیرکبیر را همه می‌دانیم: عزل صدراعظم و زدن رگش در حمام فین ‌کاشان. همه قرائن تاریخی شهادت می‌دهند که او در عزل و قتل امیرکبیر و بیوه کردن تنها دختر خود نقش اصلی را بازی کرد. نفرت او از امیر آن‌قدر زیاد بود که جز به مرگ او به چیزی دیگر فکر نمی‌کرد؛ اما کشته شدن امیرکبیر در فین کاشان در دی‌ماه ۱۲۳۰ شمسی پایانی بر حضور آشکار مهدعلیا در سیاست ایران بود. او از این تاریخ تا زمان مرگ، دیگر به شکل سال‌های قبل وارد سیاست نمی‌شد و بیشتر وقت خود را به امور حرم به خاطر شلوغی پسرش معطوف کرد. او همچنین با تحت سرپرستی گرفتن دو نوه دختری خود، تاج‌الملوک و همدم‌الملوک، دخترش عزت‌الدوله را به ازدواج‌های سیاسی تشویق می‌کرد. ازدواج‌هایی که صدای خود عزت‌الدوله را هم درآورد؛ اما صدای او به گوش هیچ‌ کس نرسید.

 

نامه‌هایی که از مهدعلیا به جای مانده نشان از این دارد که او همچنان در حاشیه سیاست قرار داشت و با اقدامات جسته و گریخته خود را در حاشیه خبر‌ها نگه‌ می‌داشت. او بر اساس روایت‌های تاریخی زنی اشرافی و اهل کتاب خواندن و نوشتن و متدین بود. دوستعلی ‌معیرالممالک از مادرش شنیده بود که مهدعلیا دستگاهی عظیم و باشکوه داشت: «چهار تن خواجه‌سرا و بیست خدمتکار مخصوص با جامه‌های ممتاز آراسته به جواهر پیوسته در حضور مهدعلیا بودند. دختر و پسری سیاه‌پوست به نام محبوبه و سلیم با جامه‌های فاخر جزء لاینفکش بودند و آنان را چنان عزیز می‌داشت که مورد رشک و تملق اهل اندرون قرار داشتند. در آبدارخانه و سفر‌ه‌خانه او چندان قلیان مرصع و چای و قهوه‌خوری، سینی شربت‌خوری، قاشق و دیگر ظروف طلا و نقره بود که در دکان چند زرگر معتبر یافت نمی‌شد.»

 

مهدعلیا سفره‌ای بس رنگین و عالی داشت و هر روز و شب از شصت تا هفتاد تن از پسر‌ها و دختران فتحعلی‌شاه و دیگر بانوان بزرگ آن زمان بر سفره‌اش حاضر می‌شدند. آفتابه‌لگن مخصوص مادر شاه از طلای جواهرنشان و دیگر آفتابه‌لگن‌ها از نقره میناکاری بود.

 

به نوشته نوه ناصرالدین‌ شاه: «مهدعلیا گرمابه‌ای مخصوص داشت که رختکن و خزانه‌ها و اززاره‌ و کف آن از زیبا‌ترین سنگ‌های مرمر زینت یافته بود و جمله اسباب و لوازم از نقره فیروزه‌نشان بود. هفته‌ای دو بار صبح‌ها به گرمابه‌ می‌رفت و هر بار کنیزان از در اطاق تا در حمام دو ردیف صف بسته درازی، پرده‌ای را که از طاقه‌شال‌ها تهیه ‌شده بود حائل نگاه می‌داشتند تا اهل حرم مادر شاه را در جامه خواب نبینند.»

 

مادر شاه در انجام فرایض دینی استوار بود. در ماه رمضان بانوان طراز اول حرمسرا بر سر سفره افطار او گرد می‌آمدند و پس از افطار برای مقابله قرآن و انجام اعمال شب‌های احیا و خواندن ادعیه به تالار مخصوص می‌رفتند. مهدعلیا به صورت دو دانگ در آهنگ حجاز تلاوت قرآن می‌کرد و دعا‌ها را به آواز خوش می‌خواند.

 

وی سرانجام در سال ۱۲۵۶ هنگامی که ناصرالدین‌ شاه در سفر اول فرنگ بود در اثر کهولت سن در تهران درگذشت. او در آخرین روزهای عمر در نامه‌ای به ناصرالدین‌ شاه نوشت که در فرنگ خوش بگذران اما اگر بشنوم سمت فراموشخانه رفتی شیرم را حرامت می‌کنم. پیکر مادر شاه را تا بازگشت او از فرنگ نگهداشتند و آن‌چنان که روزنامه دولت علیه نوشت در مراسمی باشکوه به قم منتقل کردند و در حرم حضرت معصومه کنار محمدشاه دفن کردند تا شوهری که همه عمر او را تحقیر کرد بعد از مرگ همنشین زنی باشند که تنها به این دلیل لقب قدرتمند‌ترین زن ایران را گرفت که همه تهمت‌ها را برای قدرت گرفتن پسر و خاندانش به جان خرید.

http://www.tarikhirani.ir/Modules/News/Phtml/News.PrintVersion.Html.php?Lang=fa&TypeId=All&NewsId=5898

تصویر هنرپیشه های ایفا کننده نقش مهدعلیا در فیلم و سریال های امیرکبیر 

خانم ایرن زازیانس

نقش «مهد علیا» در سریال سلطان صاحبقران

 

خانم فخری خوروش در سریال امیرکبیر 

خانم آزیتا حاجیان در سریال سال های مشروطه 

مهد علیا

چهره ی واقعی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه و مهدعلیا در سریال تبریز در مه (آزیتا حاجیان)

مهدِ عُلیا ملقب به ملک جهان خانم و نواب عِلیّه (۱۲۲۰۱۸۰۵ - ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰/۱۸۷۳) امیربانوی ایرانی، همسر محمدشاه و مادر ناصرالدین شاه قاجار بود، او را از چهره‌های درباری مهم این دوره می‌دانند.[۲][۱] با تحریک او میرزا تقی‌خان امیرکبیر از مقام صدارت اعظم برکنار و کشته شد.[۳]

 

زندگی‌نامه

ملک جهان خانم دختر امیر محمد قاسم خان قاجار قوانلو (ملقب به ظهیرالدوله) و بیگم جان (دختر دوم فتحعلیشاه قاجار) بود. در ۱۶ سالگی او را به عقد پسردایی‌اش محمدمیرزا که آن زمان ولیعهد بود درآوردند.[۱] او پس از آنکه پسرش شاه شد، مهد علیا لقب گرفت.[۴]

حاصل ازدواج او با محمدشاه، پنج فرزند به نام‌های سلطان ملک میرزا، سلطان محمود میرزا، کشور خانم مادر بزرگ محمد، ناصرالدین میرزا و عزت الدوله بود که سه فرزند نخست در کودکی درگذشتند.[۵] او در ۲۵ سالگی، پسرش ناصرالدین میرزا و در ۳۰ سالگی، دخترش، عزت ملک (ملک نسا خانم) را به دنیا آورد. محمدشاه با اینکه ناصرالدین میرزا را از ۵ سالگی به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود چند بار قصد کرد پسر دیگرش عباس میرزا (پسر خدیجه کردستانی که نسبش به شیخ‌های نقشبندیه می‌رسید) را ولیعهد کند. در سال ۱۲۶۴ ق که محمدشاه درگذشت، مهد علیا پسرش را که در تبریز بود به تهرانفراخواند و خود نیز به کمک هوادارانش و سفارت انگلیس برای ۴۵ روز امور مملکت را به دست گرفت و آرامش شهر را حفظ کرد. او به عنوان ملکه مادر نایب السلطنه شورای سلطنت را تشکیل داد و حاج میرزا آقاسی وزیر محمدشاه را که هوادار عباس میرزا بود، عزل کرد. عباس میرزا و خدیجه کردستانی نیز که از جانب او احساس خطر جانی می‌کردند با کمک فرهاد میرزا معتمدالدوله به سفارت انگلیس پناه بردند و در آنجا تحصن کردند.[۱]

مهدعلیا بسیار باهوش بود. بر ادبیات فارسی و زبان عربی مسلط بود، با موسیقی و آواز آشنا بود و خط ریز و خط درشت می‌نوشت. شعر می‌گفت و در سخنانش از مثل‌ها و روایات زیادی استفاده می‌کرد. او قرآن را به صورت دودانگ در آهنگ حجاز می‌خواند. مهد علیا به ساختن و نوسازی بناها مانند باغ مادر شاه در مرقد شاه عبدالعظیم، مدرسه حکیم‌باشی (یا مدرسه مهد علیا)، ساختن بارگاه و بقعه زبیده خاتون، تعمیر و اتمام مسجد امیرقاسم خان، پدرش (یا مسجد مادر شاه) توجه داشت. از مهد علیا چند سجع مُهر با عنوان‌های «ملک النساء العالمین»، «عصمة الدنیا و الدین» و … باقی است.[۱] او به مطالعه دیوان شعرا و کتب تاریخ رغبت فراوان داشت و کتابخانه خصوصی او را این دو نوع کتاب تشکیل می‌داد.[۴]

مهد علیا نشسته بر تخت طاووس (در وسط)، پسرش ناصرالدین‌شاه و دخترش عزت‌الدوله

مهد علیا در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت. دختر مهد علیا، ملک‌زاده خانم ملقب به عزت‌الدوله با وجود ناخرسندی مهد علیا، در ۱۳ سالگی در روز جمعه ۲۲ ربیع‌الاول از سال ۱۲۶۵ ق.[۶] به همسری میرزا محمد تقی‌خان فراهانی (امیر کبیر) درآمد و کینه مهد علیا نسبت به میرزا محمد تقی‌خان فراهانی بیشتر شد. او در جناح مخالف امیرکبیر تمام کوشش خود را برای مبارزه با اصلاحات وی و براندازی‌اش صرف کرد. سرانجام امیر کبیر با دخالت او در سال ۱۲۶۸ در حمام فین کاشان به قتل رسید. پس از مرگ امیرکبیر، موجب صدراعظم شدن میرزا آقا خان نوریاعتمادالدوله شد و دخترش عزت ملک خانم را که سیاهپوش امیرکبیر بود به اجبار به عقد میرزا کاظم خان پسر آقاخان نوری درآورد.[۱]

برخی منابع او را از نظر اخلاقی و روابط خصوصی منحط می‌دانند.[۷] میرزا تقی خان امیر کبیر نیز در هنگام آخرین ملاقات و مشاجره با وی او را روسپیخواند.[۸][نیازمند منبع]

مهد علیا در سن ۷۰ سالگی در ۶ ربیع‌الثانی ۱۲۹۰ ق. هنگامی که ناصرالدین شاه به سفر اروپا رفته بود در تهران درگذشت و در آرامگاه محمدشاه در قمدفن شد.[۱]

ملکه‌ای بی‌اندازه خوشگذران و عشرت‌طلب بوده‌است. اغلب موسیقیدان‌ها و رقاصه‌ها را به قصر خود دعوت می‌کرده و با معشوق‌های خویش مشغول معاشقه می‌شده است. اما جالب آن که همان مطرب‌ها و رقاصه‌ها خبر این خوشگذارنی‌ها را در شهر پخش می‌کرده‌اند. البته این امر بر «امیرنظام» سنگین می‌آمده و از این رو به عناوین مختلف، جلوی این کارهای او را می‌گرفته است. در این میان، «مهدعلیا» نیز بیکار ننشسته است و با بدگوییها و دسیسه‌های خود در حضور ناصرالدین شاه، باعث برکناری امیر از صدارت شده است.

او در تمام عزل و نصب های در بار نظارت داشت و در شیوه اداره امور کشور دخالت می کرد.امیر کبیر از نفوذ و سلطه گری این زن جلوگیری کرده و تلاش می کرد از دخالت او در امور مملکتی جلوگیری کند. 

مهدعلیا امیركبیر را سدی در راه اهداف پلید خود می دانست . مهد علیا رعایت آبروی خاندان سلطنت را نمی‌كرد . این موضوع توسط كارآگاهان امیر برای وی كاملا آفتابی شده بود و امیر تحمل چنین وضعی را نداشت . او موضوع را محرمانه به اطلاع شاه رساند . نهایتا پیشنهاد شد در یك برنامه شكار ، مهد علیا هدف قرار گیرد و به طوری كه صورت اشتباه داشته باشد با یك گلوله این ننگ از دامان سلطنت زدوده شود . شاه این طرح را پذیرفت . اما این مطلب درز كرد و به گوش میرزا آقاخان نوری رسید و او هم بلافاصله با شخص ملكه مادر در میان گذاشت و سرانجام از آن حربه ای كاری علیه امیر ساختند و به كار بردند.

سرانجام دسیسه‌های «مهدعلیا» و همدستانش، شاه قاجار را به یکی از ننگین‌ترین کارها یعنی صدور فرمان قتل «امیر کبیر» واداشت. مأموران شاهی، در هجدهم ربیع‌الثانی سال 1268در حمام «فین» کاشان، رگ‌های او را زدند و جان شریف و ارزشمندش را گرفتند. ایران در آن زمان، یکی از کارآمدترین شخصیت‌های ترقیخواه خود را از دست داد.

اما برخلاف همه‌ی این دسیسه‌ها که به مرگ «امیرکبیر» منجر شد، «مهدعلیا» در تلاش بود تا با دست‌زدن به کارهایی از قبیل درست کردن و تعمیر بناهایی مانند مسجد، کاروانسرا، مدرسه و باغ، نام نیکی از خود به یادگار بگذارد. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به باغ «مهدعلیا»، مدرسه‌ی «حکیم‌باشی» در ارگ، بقعه و بارگاه «زبیده‌خاتون» در نزدیکی شهر ری، تعمیر مسجدی معروف به نام مسجد «مادر شاه» اشاره داشت.

امّا مهدعلیا نیز همانند هر انسانی دارای نقاط ضعف و قوتی بود چرا که او باوجود فسادهای جنسی که داشت اما در اواخر عمرش نسبت به انجام امور مذهبی متمایل گشته بود .مهدعلیا پای بند مراسم و مناسک دینی خود بود . در ماه رمضان هر شب بانوان به سفره افطار وی می آمدند و پس از افطار به مقابله قرآن می پرداختند . بارها ناصرالدین شاه شب ها به دیدار مادر می رفت و در مقابل رحل وی به قرائت قرآن می پرداخت و در محرم و صفر هم همه روزه چند تن از روضه خوان های خوش صوت یکی پس از دیگری در دستگاه وی به ذکر مصیبت آل عبا می پرداختند . در سفر عتبات همراه شاه بود و به مکه هم مشرف گردیده بود. سرانجام مهدعلیا در سال 1291ق. در حالی که مغضوب ناصرالدین شاه بود ، از دنیا رفت.

https://article.tebyan.net/254033/%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87

سنگ قبر مهدعلیا. مادر ناصرالدین شاه قاجار .حرم حضرت معصومه(ص) مقبره

 

عکس منحصر بفرد میرزا تقی خان امیرکبیر در سفر به عثمانی

اين عكس احتمالاً تنها تصوير حقيقي از ميرزا تقي خان امير كبير صدراعظم دوران قاجاريه است كه در جريان سفر وي به امپراطوري عثماني براي انعقاد قرارداد ارضنة الروم (ارض روم - ارزروم) در فاصله 64- 1260 قمري گرفته شده است  در اين عكس امير كبير با لباس سرتيپي در رديف جلو در وسط، و طرفين او امير چراغعلي خان( سمت راست) و ميرزا حسن خان برادر اميركبير( سمت چپ) ديده ميشود، نوجوان ايستاده در رديف پشت ميرزا احمد خان( فرزند امير كبير) است.

 

عکس متن فرمان قتل امیرکبیر توسط ناصرالدین شاه

متن فرمان قتل میرزا تقی خان فراهانی امیرکبیر از شاه به حاج علی خان مقدم مراغه ای (حاجب الدوله و اعتمادالسلطنه بعدی) محفوظ در‌ باغ موزه فین کاشان

 

عکس قاتل امیرکبیر علی حاجب الدوله مقدم مراغه‌ای (فراشباشی ناصرالدین شاه قاجار)

در این تصویر علی حاجب الدوله مقدم مراغه‌ای (فراشباشی ناصرالدین شاه قاجار) مجری حکم قتل میرزاتقی خان امیرکبیر مشاهده می‌شود.

به گزارش کافه تاریخ، پس از پشت سر نهادن دو مرحله‌ی عزل و تبعید امیرکبیر، مرحله‌ی سوم نقشه قتل امیر کبیر توسط مخالفان وی کشیده شد و سرانجام آن نیز عملی گردید به این نحو که علیخان فراشباشی و همراهان وی، روز جمعه ۱۷ یا ۱۸ ربیع‌الاول به صورت ناشناس و با صورت‌های بسته وارد فین شدند و بدون یک دقیقه فوت وقت به دنبال کار جنایت خود راهی شدند.

 

دست‌نوشته ادعایی امیرکبیر به ناصرالدین‌شاه

تصویری از یک دست‌نوشته منسوب به امیرکبیر وجود دارد که مخاطب آن ناصرالدین‌شاه است. متن این دست‌نوشته که چندین سال ابتدا به شکل پلی‌کپی (به ویژه میان ایرانیان مقیم آمریکا)و بعداً در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی منتشر شد بدین شرح است:

قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.
زیاده جسارت است. تقی

رد اصالت

گراور دست‌خط امیرکبیر در نامه‌ای به ناصرالدین‌شاه دربارهٔ دارلفنون

ایرج افشار و نصرالله حدادی این دستخط را با ذکر دلایلی جعلی می‌دانند. ایرج افشار در بخارا آن را «نامه‌ای مزوّر و مجعول آن هم به طریقی جاهلانه» نامید[۱] و حدادی در یادداشتی در اعتماد (که بعداً در اطلاعات و خبرآنلاین بازنشر شد) آن را حاصل «سندسازی و جعل» خواند.

عدم ثبت در منابع معتبر

این سند در هیچ‌یک از کتاب‌های معتبری که در مورد امیرکبیر است (مانند امیرکبیر و ایران فریدون آدمیت، امیرکبیر عباس اقبال آشتیانی و قبله عالم عباس امانت) یا اسناد وی را جمع‌آوری کرده‌است (دو کتاب علی آل‌داوود، نامه‌های امیرکبیر (۱۳۷۱) چاپ نشر تاریخ ایران و اسناد و نامه‌های امیرکبیر (۱۳۷۹) چاپ سازمان اسناد ملی) ثبت یا اشاره نشده‌است.

شیوه نگارشی

به نوشته افشار، «شیوه خط و پیچ‌وخم کلمات آن گویای تازه‌نویسی و ناشی‌گرانه‌نویسی است». ایرادهای واردشده به شیوه نگارشی عبارتند از:

  1. در زمان زندگانی امیرکبیر، نوشتن تهران به شکل «طهران» متداول بوده‌است و کسی «تهران» نمی‌نوشته‌است. این شیوه نگارشی بعد از دوران احمدشاه رایج شد.
  2. استفاده از نشانه‌های نوشتاری مانند نقطه و ویرگول رایج نبوده و در دیگر نوشته‌های امیرکبیر وجود ندارد در حالی که در این متن دو بار نقطه‌گذاری شده‌است.
  3. در متن شکستن به صورت «سکستن» و نام شاهزاده مغشوش نوشته شده‌است که به شیوه‌های موثق‌الدوله، مؤیق‌الدوله و مویق‌الدوله می‌توان آن را خواند. در نام شاهزاده زیر «ث» دو نقطه گذاشته شده‌است که در الفبای فارسی چنین حرفی نیست.
  4. در متن، «به» دو بار به‌شکل چسیبیده به واژه بعدی (مثل بتهران) و جدا (مثل به توصیه) نوشته‌شده که با یکدیگر همخوانی ندارد.
  5. عبارت «شکستن لبه نان» بی‌معناست.

عدم تطابق با دیگر اسناد امیرکبیر

نامه فاقد تاریخ نگارش است و «هو» که در بالای نامه‌هایش می‌نوشت نیز وجود ندارد.

دستخط

به نوشته افشار و حدادی، دستخط این نامه با خط امیرکبیر در دیگر اسناد کاملاً متفاوت است و جعلی بودن آن را نشان می‌دهد.

الفاظ و عبارات

  1. او در نامه‌هایش عزت‌الدوله که همسر خود و خواهر شاه بود را همیشه «ملک‌زاده خانم» یا «خانم» نوشته‌است و هیچ‌گاه از «همشیره همایونی» استفاده نکرده‌است.
  2. در پایان‌نامه‌هایش از عبارت «امر همایون مطاع مطاع» استفاده می‌کرد که در این نامه مشاهده نمی‌شود.
  3. امضای امیرکبیر در زیر نامه‌هایش «میرزامحمدتقی خان»، «محمد تقی بن محمد قربان»، «المتوکل علی‌الله محمدتقی»، «عبده الراجی محمدتقی» و «لا اله الا الله الملک الحق المبین محمدتقی» بوده‌است و هیچ‌گاه «تقی» امضا نکرده‌است.
  4. «قربانت شوم» مخصوص طبقه خاصی بوده‌است و امیرکبیر هیچ‌گاه کمتر از «قربان خاک پای همایون مبارکت شوم» ننوشته‌است.

لحن

عبارت «سخن هزل بر زبان رانده‌اید» که خطاب به ناصرالدین‌شاه است، جمله‌ای عتاب‌آلود است که چنین لحنی در هیچ‌یک از نامه‌های امیرکبیر حتی در اوج قدرتش دیده نشده‌است.

تردید در وجود موثق‌الدوله

شخصی به نام «موثق‌الدوله» که حاکم قم باشد وجود نداشته‌است.

به احتمال قوی ریشه جعل چنین نامه یی را می‌شود در نقاشی معروفی که توسط ابوالحسن غفاری کشیده شده جست و پاسخ ابهامات موجود در نامه را به صورتی دیگر و واقعی دریافت کرد.

(محمدعلی طهماسب زاده)

این تصویر در سال ۱۲۶۷ قمری (یک سال قبل از عزل امیرکبیر) توسط ابوالحسن غفاری و در طول سفر به اصفهان کشیده شده‌است. در این سفر ناصرالدین‌شاه قصد نداشت عباس میرزا ملک‌آرا (برادر ناتنی خود که از کودکی مورد نفرت ناصرالدین بود و همچنین تصور می‌کرد که به تاج و تخت چشم دارد) و مادر وی را همراه ببرد اما به اصرار امیرکبیر آنان همراه کاروان شدند. در هنگام بازگشت شاه عباس میرزا را حاکم قم نمود تا در حالتی تبعید گونه از پایتخت دور بماند. امیرکبیر فرمان شاه را نقض کرد و به آن‌ها دستور داد همراه کاروان شوند. شاه با امیرکبیر به منازعه برخاست و بر حکم خود اصرار کرد و در ضمن به امیرکبیر بی‌اعتماد شد. ابوالحسن غفاری (عموی کمال‌الملک) در این پرده نقاشی که در اصل برای کتاب هزار و یکشب ترسیم شده، هارون الرشید را به شکل ناصرالدین شاه و جعفر برمکی را به شکل امیرکبیر در کنار جوانی که احتمالاً عباس میرزاست نقش کرده‌است که این نقاشی را می‌توان به هوشمندی و آینده‌نگری نقاش یا به بدخواهی دشمنی او با امیرکبیر منتسب کرد. این نقاشی هم‌اکنون در وضعیت بدی به سر می‌برد؛ و در واقع آن را پاره کرده و فقط تصویر امیرکبیر را از آن خارج کرده‌اند.

(برگرفته از صفحه ۲۱۰ کتاب قبله عالم نوشته ی؛ عباس امانت و ترجمه ی؛ حسن کامشاد)

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A8_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1

کاش امیرکبیر به تاریخ ایران هم خدمت کرده بود!

رگ‌های دست و پا‌هایش را گشودند و پس از مدتی خون‌ریزی، علی خان فراش به میر غضب اشاره‌ای کرد. میرغضب با چکمه به میان دو کتف امیر کوبید. چون امیر به زمین در غلتید دستمالی در گلویش کرد تا جان داد. فراش به سرعت برخاست و گفت: دیگر کاری نداریم. وی و همراهانش با اسبان تندرو به تهران بازگشتند. این داستان روز آخر زندگی امیرکبیر، صدراعظم پیشین ناصرالدین شاه قاجار است.

 

صدراعظم ناصرالدین شاه،‌‌ همان راهی را رفت که صدراعظم محمدشاه یعنی میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی رفته بود. هر دو نفر در به حکومت رساندن شاه وقت نقش داشتند و پس از پادشاهی، خود به صدارت رسیدند و البته هر دو هم به دستور شاه کشته شدند.

حتی اگر ناصرالدین شاه در پاسخ به اظهار نگرانی امیرکبیر گفته باشد: «خدا شاهد است امروز که شما را نپذیرفته‌ام، شرمنده‌ام. چه می‌توانم بکنم. ‌ای کاش هرگز شاه نبودم. حالا که این را می‌نویسم، اشکم جاری است. اگر باور نمی‌کنید بی‌انصافید.... کدام مادر... می‌تواند در حضور من از شما بد بگوید؟ هر کس در حضور من از شما بد بگوید، حرامزاده‌ام اگر نگذارمش جلوی توپ.... به علامت التفاتمان یک شمشیر الماس نشان قیمتی و همچنین حمایلی که به گردن خودم می‌اندازم را برایتان می‌فرستم. انشاءالله آن‌ها را می‌پذیرید و فردا به حضور می‌آیید»، دلیلی بر این نخواهد بود که کمی بعد، بدگویی اطرافیان شاه و مطلق‌العنان بودن وی، صدراعظم پیشین را به کشتن ندهد. 

جالب آن است که پس از گذشت یک و نیم قرن، هنوز به نخبگان کشته شده عصر قاجاری، یا چهره‌ای قدسی داده می‌شود که تنها به کشور خدمت کرده‌اند و یا از قائم‌مقام همین به یاد آورده می‌شود که ترکمانچای به خط وی نوشته شده و از امیرکبیر نیز برخی تنها این را به یاد می‌آورند که روس و انگلیس از کشتن وی سخت عصبانی شده‌اند و وزیر خارجه انگلستان نامه نوشته که: 

 «دولت انگلیس تفاصیل این امر شنیع و وحشی‌منشانه را شنید. هر گاه پس از این قتل بی‌ترحمانه مرحوم امیر، گناهان دیگر از این قبیل صدور یابد، بر دولت انگلیس لازم خواهد بود که به دقت بپرسند آیا شایسته فخر تاج انگلیس و لایق حقوق مملکت آدمی منش انگلستان است که وزیرمختار آن مقیم مملکتی باشد که در آنجا مشاهده کند، ارتکاب اموری را که آن قدر مصادم انسانیت باشد؟». 

شاید اگر امروز چنین تند و آتشین در باب خدمت و به تازگی خیانت امیرکبیر داد سخن داده می‌شود و کسی نیست که قضاوت علمی و تاریخی کند، تقصیر از خود امیر باشد! 

امیر در کنار دیگر کارهای مهمش، مدرسه دارالفنون را نیز ساخت در هفت رشته: پیاده نظام، سواره نظام، توپخانه، پزشکی و جراحی، داروسازی و کانی‌شناسی. البته امیر در دوران صدارت خود، افتتاح دارالفنون را ندید و کمی پیش از قتل وی، ناصرالدین شاه به همراه میرزاآقاخان نوری، مدرسه را با معلمینی اتریشی افتتاح کرد. 

اگر آن روز امیر فکری هم به حال رشته تاریخ و سیاست می‌کرد، علم تاریخ امروز، ما را از بلاتکلیفی درباره او درمی‌آورد و بسیاری از چیزهای دیگر را نیز به ایرانیان یاد می‌داد! شاید امیر ترتیب علوم را رعایت نکرده باشد! کاش امیرکبیر به تاریخ ایران هم خدمت کرده بود؛ به علم تاریخ.

 

https://www.tabnak.ir/fa/news/296722/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF

امیرکبیر قربانی غرورش شد

خسرو معتضد: امیرکبیر قربانی غرورش شد/ اگر زنده بود جنس‌های چینی را از مملکت جمع می‌کرد

یک مورخ با اشاره به فرارسیدن سالروز قتل امیر کبیر گفت: او در مدت کوتاه صدارتش تجارت ایران را سامان داد و قطعا اگر اکنون زنده بود دستور می داد مرز های کشور را به روی کالاهای چینی ببندند ؛ او به شدت به دنبال توسعه تولیدات وطنی بود.

خسرو معتضد با بیان اینکه بهایی ها اصلی ترین دشمن امیرکبیر هستند، افزود: امیر کبیر در دوره  ای به دلیل مطرح شدن «باب» که ابتدا خود را امام دوازدهم بعد پیامبر و در نهایت خدا معرفی کرد جدی وارد عمل شد و جلسه مناظره ای برگزار کرد اما باب که فرد بی سوادی بود نتوانست به سوالات جواب بدهد و به همین دلیل دستور اعدام نظامی باب را صادر کرد و به همین دلیل اکنون طرفداران باب و بهاییان نسبت به امیرکبیر بد می گویند و به او فحاشی می کنند و به او عناد دارند.

به گزارش عصر ایران این مورخ در رابطه با اقدامات امیرکبیر در بعد سیاست خارجی با تاکید بر اینکه امیرکبیر جایگاه صدارت و وزارت را در ایران بالا برد اظهار داشت: امیرکبیر در برابر روس و انگلیس مقاومت می کرد و شأن سیاست خارجی ایران را بالا برد  و در این رابطه به عنوان مثال سفیران کشورهای دیگر را معطل می کرد و نسبت به سفرای کشورهای بزرگ بی اعتنا بود و حتی به وزیر مختار انگلیس به آسانی وقت ملاقات نمی داد.

وی در ادامه افزود: در دوره امیرکبیر همه کشورها از ایران حساب می بردند . او در یکی از اقدامات با ناپلئون سوم پادشاه فرانسه وارد مذاکره شد و در آن دوره ایران به فرانسه سفیر اعزام  و ناپلئون 4 یا 5 کارخانه به ایران اهدا کرد.

این مورخ معاصر در ادامه گفتگو با عصرایران به ذکر دلایل حذف امیرکبیر پرداخت و گفت: امیرکبیر قربانی غرورش شد

وی افزود: امیرکبیر در نامه نگاری ها و مکاتبات با شاه از موضع بالا رفتار و تند برخورد می کرد و ناصرالدین شاه را نصیحت  می کرد که شاه از این رفتار خوشش نمی آمد و در نهایت با تحریک اطرافیان به این فکر افتاد که شاید امیرکبیر می خواهد علیه او کودتا کند.

معتضد اضافه کرد: البته مردم هم امیرکبیر را بیشتر از شاه تحویل می گرفتند که این موضوع نیز باعث دلگیر شدن ناصرالدین شاه شد.

این تاریخ دان تاکید کرد: در رابطه با نقش انگلیس در حذف امیرکبیر علائمی پیدا کرده ایم که شیل وزیرمختار انگلیس تحریکاتی علیه امیرکبیر انجام داده است.

وی با اشاره به علاقه ناصرالدین شاه به امیرکبیر گفت: در نهایت به دلیل اقدامات اطرافیان شاه تصمیم گرفت امیرکبیر را عزل کند اما در نامه عزل او نیز با مهربانی این کار را کرد و به او گفت مدتی از صدارت دور باشد و دوباره به مسند بازخواهد گشت.

معتضد ادامه داد: در نهایت امیرکبیر عزل شد و مدت 40 روز به فین کاشان رفت اما همان ها که علیه او توطئه کرده بودند چون می دانستند امیرکبیر بازخواهد گشت سعی کردند امیرکبیر را نابود کنند و و در نهایت حاجب الدوله که فرد قسی القلبی بود مامور قتل امیرکبیر شد.

وی درباره طراحی نقشه قتل امیرکبیر از سوی مهدعلیا این گونه شرح داد که در زمان خداحافظی امیرکبیر در دربار مهدعلیه قصد روبوسی با امیرکبیر را داشته اما امیر کبیر با به کار بردن الفاظی مبنی بر نامناسب بودن وضعیت اخلاقی مهدعلیا از روبوسی با او اجتناب کرده و همین انگیزه مضاعفی برای قتل امیرکبیر شده است.

وی هم چنین یکی از اشتباهات امیرکبیر را این عنوان کرد که می خواست یک شبه ایران را جلو ببرد

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد(6)

خطای محاسبه امیر چه بود؟

 

امیر همان قدر که برای پذیرفتن صدارت عظمی در سال‌های نخست سلطنت ناصرالدین‌ شاه سزاوار سرزنش است به همان اندازه نیز لایق ستایش. امیر مرد سیاست بود و از چنان اعتماد به نفس مکفی برخوردار بود که برای رام کردن شیر جوان خطر کند. تصور وی بر این بود که می‌تواند شاه را مطیع خود کند و با دور نگاه داشتن وی از امورات سیاسی نوعی مشروطه نانوشته در ساختار سیاسی کشور برپا کند و در گذر ایام با قوام یافتن جایگاه امیرنظام و با کاستن از وجاهت جایگاه مطلقه شاه شرایط مدرن‌سازی چارچوب سیاسی را مهیا کند. چنانکه ذکر آن رفت امیر اقدام تشریفاتی و کلامی بسیاری نسبت به جایگاه شاه داشت اما ارادت واقعی و حقوقی ویژه‌ای به آن نداشت و بی‌اعتنایی‌های آشکار و پنهان بسیاری نسبت به جایگاه ناصرالدین‌ شاه که نوعی از خلافت آسمانی تلقی می‌شد می‌کرد. امیر «توهمی» داشت مبنی بر اینکه شاه به حد کفایت باهوش است که بداند با تمام این احوال هیچ گزینه‌ای خردمندتر و باکفایت‌تر از امیر موجود نیست که بتواند امورات کشوری و لشکری را سامان دهد، تصور می‌کرد شاه هرگز او را تعویض نخواهد کرد و همین موضوع وی را در بی‌اعتنایی عملی به جایگاه حقوقی شاه جری و جسور کرده بود.

 

ضعف سیاسی امیرکبیر دست‌کم گرفتن «هیجانات روانی شاهانه» بود و اینکه حساب بیش از اندازه برای خردورزی و عملگرایی ناصرالدین‌ شاه جوان در نظر گرفته بود و می‌پنداشت شاه هم با لنز او به واقعیت‌های سیاسی موجود نگاه می‌کند. بدین معنا که چون گزینه مطلوب‌تری از امیرکبیر موجود نیست پس برکناری وی منتفی است. اولا معنای «مطلوب» در ذهن سیاسی ناصرالدین‌ شاه تفاوت شگرفی با برداشت سیاسی امیر از این مفهوم داشت. حتی اگر به موضوع تفاوت نگرش‌ها پیرامون مفهوم «مطلوب» اصرار نورزیم، امیر می‌دانست که اولویت برای شاه نه «مطلوب بودن اوضاع سیاسی» بلکه ارضای تمام و کمال منویات ملوکانه او می‌باشد و در هر لحظه‌ای که ناصرالدین شاه تصور کند حضور فرد دیگری برای «امیال شاهانه» - که خود تفاوت چشمگیری با مطلوبیت‌های سیاسی (به عنوان بخشی از امیال شاهانه) دارد - رضایت‌بخش‌تر است؛ در گردش نخبگان – هر قدر هم خشن - تعلل نمی‌کند.

 

بماند که امیر پیرامون طمع و تشنگی ناصرالدین‌ شاه برای دخالت در امور سیاسی نیز دچار خطای محاسبه جدی شده بود و نهایتا ناچار شد برای ادامه حضور در قدرت تعهدنامه‌ای بدهد که پای خود را از گلیمش فراتر نگذارد؛ تعهدنامه‌ای تحقیرآمیز شامل ۱۱ بند که در نامه شماره ۳۱۶ امیر به شاه مندرج شده است. تاریخ نامه به یک سال پیش از عزل (محرم ۱۲۶۷) باز می‌گردد و خلاصه آن از این قرار است:

۱- این غلام به منصب و لقب امیرنظامی کمال شکرگزاری دارد.

۲- معلوم است که این غلام خوب و بد همه را مقدر آسمان و بسته به حکم همایونی می‌دانم.

۳- اعتمادالدوله مستوفی‌الممالک معلوم است با حکم همایون در همه محاسبات باید مداخله داشته (باشد).

۴- این غلام در این دولت ابد مدت هرگز اختیاری در عزل و نصب نداشته.

۵- این غلام ابدا در کار دول خارجه تقریرا و تحریرا مداخله نخواهم کرد.

۶- هر که را شاهنشاه به حکومتی مامور فرمایند این غلام را عرض و عبارتی نخواهد بود.

۷- در امورات شهر طهران این بنده را مداخله نیست.

۸- مردم عرایض خود را هر روز بی‌واسطه خاک پاک همایون عرض می‌نمایند.

۹- این غلام ان‌شاءالله فحش و نالایق به کسی نخواهد گفت.

۱۰- دست‌خط همایون را مثل وحی منزل دانسته و از آداب نوکری و تعجیل جواب و زیارت را باشد کوتاهی نخواهد کرد.

 

این نامه موید چند چیز است، یک اینکه تنها دو سال پس از صدارت امیرکبیر مجموعه رفتارهای وی، از جمله بی‌اعتنایی‌اش به خواسته‌های قابل تحقق شاه، از جمله نامه‌نگاری‌های جزئی‌تر، با حوصله‌تر و با وجاهت بخشیدن سمبلیک به جایگاه حقوقی شاه از طریق ملاقات‌های پی‌درپی و با حوصله با وی و بازگویی جزئیات دقیق روند سیاسی کشور، نهایتا شاه را به این نتیجه رسانده است که امیر در حال سوءاستفاده از جایگاهش و تلاش تلویحی برای ساقط کردن نهاد سلطنت و جایگاه سلطان است.

 

در یک بستر تحلیلی رساندن کار به چنین جایی بی‌تردید نمی‌تواند ویژگی‌های مناسب و قابل تقدیری برای یک سیاستمدار باهوش باشد و از جمله مشاجراتی است که باید مورد کنکاش دقیق‌تری قرار گیرد. روند تحولات سال‌های ۱۲۲۷ تا ۱۲۳۰ و کنش‌ها، تصمیمات و لحن امیرکبیر هیچ یک نشان از آن ندارد که وی فردی با روحیه انقلابی با خصلت‌های براندازی و برپایی جمهوری – دست‌کم در کوتاه‌مدت – بوده باشد، از این رو پرتره‌ای از وی که قابل ترسیم است بازتابنده سیاستمدار اصلاح‌طلب و عملگرا است. اگر ویژگی سیاستمدار انقلابی روحیه انفجاری، بروز تهور و شجاعت در لحظه است، از آن سو اصلاح‌طلب مردی بر روی طناب است که هر لحظه باید تصمیمات نفس‌گیر بگیرد و هنر اصلی وی دریافتن مناسب‌ترین لحظات برای حمله و دفاع است. اگر فرض را بر این بگذاریم که حتی شرایط سلطنت مطلقه نیز در مواقعی خاص می‌تواند ظهور یک اصلاح‌طلب را پذیرا باشد باید گفت امیرکبیر بهترین اصلاح‌طلب زمانه خود نبوده است، نه به درستی می‌دانسته چگونه در شرایط گشایش فضا حاکم را از خود نترساند و نرنجاند و هم اینکه چطور در شرایط بغرنج زمین را ترک کند.

 

تعهدنامه بیش از آنکه شاه را نسبت به وفاداری امیر نسبت به وی مطمئن کند، ناصرالدین‌ شاه را از شیفتگی امیر به قدرت و آسیب‌پذیری وی مطمئن کرد. امیری که بارها تهدید به استعفا کرده و مدعی شده بود مشکلی با عزل ندارد و آنجا که بداند کاری از دستش ساخته نیست کنار می‌رود، وقتی با تحکم ناصرالدین‌ شاه رودررو شد نه تنها استعفای خود را با دلایلی کاملا قابل توجیه – همچون ضعف جسمانی و بیماری‌های متعدد – ارائه نکرد تا بتواند در بزنگاهی دیگر با قدرت فزاینده به ساختار سیاسی بازگردد بلکه بسیار بدتر از آن با نگارش آن نامه عملا کلیت فاعلیت سیاسی خود را به شاه واگذار کرد و ناصرالدین‌ شاه را مطمئن ساخت که به سهولت آب خوردن و بی‌هیچ ترس و لرزی می‌تواند با حذف کامل امیر توازن قوا را به سود خود تنظیم کند.

 

امیر هر قدر در میهن‌دوستی، عشق به مدرن کردن کشور و مبارزه با فساد بی‌همتا بود اما در اصلی‌ترین وظیفه خود یعنی تنظیم رابطه سیاسی با شاه مدبرانه عمل نکرد. احساساتی کردن بیش از اندازه شاه بدون توجه به مطالبات سیاسی و حقوقی شاه شرایط را برای هیجان‌زده کردن شاه و تمایل برای مستبد شدن و استفاده از سیاست «حذف خون‌آلود» مهیا کرد.

 

بی‌تدبیری بزرگ امیر فقط به قیمت ساقط شدن وی از صدارت اعظمی و ریخته شدن خون او تمام نشد بلکه عملا در تقویت خوی استبدادی ناصرالدین‌ شاه و به تعویق افتادن پروژه‌های اصلاح‌طلبانه و جمهوری‌خواهانه - برای تضعیف سلطه‌گری نهاد سلطنت- نقش ویژه ایفا کرد.

 

تجربه ذهنی نسل‌های سیاسی پساامیرکبیر - یعنی مشروطه‌خواهان متولد ۱۲۱۰ تا ۱۲۶۰- از قتل امیرکبیر توسط شاه بسیار شگرف و تراژیک و عموما استوار بر این بود که شاهان ذاتا اصلاح‌ناپذیر هستند و به دلیل قدرت والای خود اگر به شدت محدود نشوند ممکن است ناگهان نظم سیاسی را زیر و زبر کند و با اختیارات گسترده خود در هر زمانی و با هر بهانه‌ای صرفا به دلیل احساس هراس (چه پارانوئیک و مالیخولیایی، چه مبتنی بر حقیقت) نسبت به در خطر افتادن آینده سلطنت دست به قتل نیروهای تحول‌خواه بزنند و کودتای شدید و کوبنده علیه گرایش‌های سیاسی اصلاح‌طلبانه به راه بیندازند. نه تنها می‌توان ترور ناصرالدین‌ شاه در سال ۱۲۷۵ را با همین تجربه ذهنی توجیه کرد بلکه فراتر از آن می‌توان دلایل تاریخی را جست‌وجو کرد که موجب طغیان سیاسی نیروهای اصیل مشروطه‌خواه و روشنفکر، در دوره نخست مشروطه، علیه جایگاه شاهی شد که همچون محمدعلی شاه خصلت‌های مستبدانه پیدا و پنهان بسیاری شبیه به پدربزرگ خود داشت. آن‌ها به درستی از خصلت‌های ذاتا هیجانی و انفجاری سلطان تمامیت‌خواه آگاه بودند و تردید نداشتند وی ذاتا دشمن مشروطه‌خواهی و اصلاح‌طلبی است و با یافتن کوچکترین بهانه‌ و منفذی اصلاح‌طلبان را به توپ می‌بندد و به خاک و خون می‌کشد و از همین رو از همان آغاز به جای اینکه وارد مذاکرات محکوم به شکست با محمدعلی شاه شوند، وی را زیر ضرب قرار دادند چراکه می‌دانستند رویارویی مستقیم و خون‌آلود با سلطان سرنوشت محتوم مشروطه است و بدون بی‌اعتبار کردن نهاد سلطنت و ساقط کردن آن از درجات آسمانی و مطلقه امکان پیشبرد هیچ پروژه مشروطه‌خواهانه واقعی موجود نیست.

 

بحث درباره تاثیرات سیاست‌ورزی امیرکبیر به تحولات آتی تاریخی ایران بی‌کران است، بی‌تردید این تاثیرات در جهت‌دهی و فرم‌دهی به رخدادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پس از آن بسیار عمده بوده است و حتی تا همین امروز نیز پابرجا مانده است، تا آنجا که برخی رئیس‌جمهوران پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و هواداران آن هر یک مایل بوده‌اند لقب امیرکبیر را به نام خود ثبت کنند. فارغ از اینکه کدام یک بیشتر در فتح چنین لقبی کامیاب بوده‌اند پرسش جدی‌ آن است که اساسا خود امیرکبیر تا چه میزان سیاستمدار عملگرا و پیش‌برنده‌ای بوده است و آیا اساسا قابلیت آن را دارد که به یک الگوی بی‌نقص تاریخی - یا حتی کم نقص - در سیاست‌ورزی تبدیل شود؟

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد(5)

تحلیل سقوط

 

در بررسی روند سقوط امیرکبیر در نظر نگاه داشتن نکات ساده بسیار اساسی است. شاید ساده‌ترین و بدیهی‌ترین پارامتر در چنین تحلیلی قدرت مطلقه وحشتناک و تصورناپذیری است که ساحت سیاست در میانه قرن نوزدهم برای شاه در نظر گرفته بود و چنین قدرت مهیبی به شاهان اجازه می‌داد تا در طرفه‌العینی – فارغ از هزینه‌های خرد یا گزافی که به دوش ساختار سیاسی و اجتماعی افتاد – هر که می‌خواهند را از جای بردارند و هر که می‌خواهند را به جای او بنشانند، جان هر که را مایل هستند بگیرند و یا جان وی را به او ببخشند. در نظر گرفتن چنین قدرت فائقه‌ای به عنوان عامل اصلی تغییر و تحولات سیاسی وقتی در کنار شرایط ویژه دوران صدارت عظمای امیر و همچنین ویژگی‌های فردی شاه قرار گیرد می‌تواند این تحلیل را به ما عرضه کند که اساسا در آن برهه امیرکبیر شانس چندانی برای در اختیار گرفتن سرنوشت سیاسی خود نداشته است و بحث‌ها پیرامون اینکه وی چگونه می‌توانست به طولانی‌تر شدن دوران صدراعظمی خود کمک کند گرچه بسیار حائز اهمیت است اما به شدت بحثی ثانویه است.

 

ناصرالدین‌ شاه در ۱۷ سالگی یعنی در شرایط «صغر سن» به تخت پادشاهی جلوس کرد و از توان سیاسی بالایی برای درک امور برخوردار نبود. بررسی نامه‌هایی که وی به امیر نوشته هیچ نشانه‌ای از علاقه وی به مسائل مملکت و امورات سیاسی و اقتصادی ندارد و به جز نکات مهمل نکته قابل توجهی برای عرضه به نفر دوم ایران نداشته است. «پول و سکس» دو بعد اساسی زندگی ناصرالدین‌ شاه را دست‌کم در سال ۱۸۵۰ (میانه صدارت امیر) تشکیل می‌داده است.

 

در این نامه می‌توانیم به دیوانگی جنسی بیش از اندازه شاه و شیفتگی بچه‌گانه و حیرت‌انگیز او پی ببریم: «نظام‌الدوله، این دستخط را می‌نویسم بده والده معیرالممالک بخواند. دیروز گفتم باید ده نفر دختر خوب، بسیار خوب، خودش بپسندد حاضر بکند، چند روز دیگر به نظر ما برساند. البته در فکر باشد که از میان آن‌ها سه نفر منتخب بشود.» به تاکیدات دیوانه‌سان شاه توجه کنیم: «باید این دخترها کوچک نباشند، هرقدر سعی در خوبی آن‌ها بکنند کم است. باید خیلی خوب باشند. ان‌شاءالله.» [ص ۴۶]
 

ناصرالدین‌ شاه در ابتدای دهه ۱۸۵۰ دو مشخصه بنیادین و تعیین‌کننده داشت: قدرت بسیار و احساسات آتشین. ترکیبی که ثبات سیاسی را به شدت مختل می‌کرد. اگر قرار باشد آن بحث ثانویه که ذکر آن رفت را پیش بکشیم یک بحث می‌تواند طرح این پرسش باشد که چرا سیاستمدار کارکشته و باذکاوتی همچون امیرکبیر در سال‌های آغازین سلطنت ناصرالدین‌ شاه که او در اوج احساسات و بی‌تجربگی قرار دارد صدارت اعظمی را پذیرفت.

 

بی‌تردید یک دهه نخست سلطنت برای شاه مملو از دلهره، وسواس و هیجان است و به جز استثنائات، عموم شاهان قدرقدرت چه در ایران و چه در اروپا در آغاز سلطنت در اوج هیجان روانی قرار می‌گیرند و در این اضطراب شدید قرار می‌گیرند که گروه‌ها و رجل دارای قدرت ممکن است قصد براندازی آن‌ها را داشته باشند، به ویژه آن‌ها که روحیه سیاستمداری و اعتمادبه‌نفس شاهانه بالایی ندارند بیش از حد در چنین اضطراب یگانه‌ای غرق می‌شوند و ناگهان برای به رخ کشیدن قدرت والای خود به تمام نهادها و گروه‌ها و افراد سیاسی به تصمیمات خرق‌الساعه، کوبنده و در عین حال دیوانه‌وار دست می‌زنند.
 

مورد تصمیم‌گیری پرنوسان شاه در خصوص امیرکبیر بسیار در توضیح این عدم ثبات روانی و نقش‌آفرینی شگرف آن در عرصه کلان سیاست درس‌آموز است. مگر نه اینکه ناصرالدین‌ شاه ۴ روز پیش از ارسال نامه عزل، نامه عجیبی به امیرکبیر نوشت و نه‌ تنها عمیقا قربان صدقه وی رفت بلکه بر تحکیم قدرت صدراعظم تاکیدات بسیار کرد؟ آنجایی که با عطوفت می‌نویسد: «جناب امیرنظام، به خدا قسم امروز خیلی شرمنده بودم که شما را ببینم، من چه کنم؟ به خدا ای کاش هرگز پادشاه نبودم و قدرت نداشتم که چنین کاری بکنم. به خدا قسم حالا که مشغول این کاغذ هستم گریه می‌کنم. به خدا قلب من آرزوی شما را می‌کند، اگر باور می‌کنید و بی‌انصاف نیستید من شما را دوست می‌دارم.» [نامه ۱۴- جلد ۲ ص ۳۰۳]

 

جوشش احساسات و علاقه شاه نسبت به امیر خود بی‌پایان جلوه می‌کند: «به خدا قسم اگر کسی چه در حضور من و چه پیش اشخاص دیگر یک کلمه بی‌احترامی درباره شما بکند پدرسوخته‌ام اگر او را جلو توپ نگذارم.» [همان]

 

و این بخش از نامه که غیرممکن است امیرنظام را به گریستن وانداشته باشد: «به حق خدا نیتی جز این ندارم که من و شما یکی باشیم و با هم به کارها برسیم. به سر خودم اگر شما غمگین باشید به خدا نمی‌توانم تحمل غمگینی شما را بکنم. تا وقتی که شما هستید و من زنده‌ام از شما دست برنخواهم داشت.» [همان]

 

شاه وعده می‌دهد برای «ابراز لطف» خود شمشیری «مکلل به الماس گرانبها» با «حمایلی که به گردن خود» می‌بندد را برای امیر خواهد فرستاد.

 

دقیقا چهار روز پس از نگارش این نامه، شاه ۲۰ ساله که ظاهرا تعادل روانی خود در خصوص امیرنظام را به حد کمال از دست داده بود در نامه‌ای دیگر حکم عزل وی را صادر می‌کند و طنزآمیز یا دهشت‌انگیز است که تاکید می‌کند شمشیر و نشان وعده ‌داده شده را نیز همراه این عزل‌نامه ارسال کرده است: «چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیادی دارد و تحمل این مشقت بر شما دشوار است شما را از آن کار معاف کردیم. باید به کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید و یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کل عساکر است فرستادیم. به آن کار اقدام نمایید تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگرانی از چاکران که قابل باشند واگذارید.»

 

«عشق و نفرت» شاه به امیرکبیر همچنان فضای روانی وی را متشنج نگاه داشت تا اینکه ژانویه ۱۸۵۲ وی دستور ریختن خون امیر را صادر کرد. زمان‌بندی قتل امیر البته می‌تواند این حدس را نیز به همراه داشته باشد که شاه از خونسردی جنون‌آسایی برای قتل امیرکبیر برخوردار بوده است و از آنجا که در ماه محرم و صفر ریختن خون امیر را حرام می‌دانسته آگاهانه قتل وی را از همان ابتدا به ربیع‌الاول موکول می‌کند.

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد(4)

رویارویی

 

علی‌رغم تمام تلاش‌های امیرکبیر برای نگاه داشتن ناصرالدین‌ شاه با خود از طریق سختکوشی بسیار در سامان دادن به اوضاع مملکت، تملق بسیار نزد شاه و تاکید بی‌پروا بر میزان وصف‌ناپذیر ارادت خود اما نهایت کار وی با شاه بالا می‌گیرد. یکی از نامه‌های بسیار حیاتی منتشر شده بی‌تردید نامه‌ای است که در آن امیر آشکارا مرد شماره یک قدرت را با لحنی تند و تیز به چالش می‌کشد.

 

ماجرا ظاهرا پاسخ به نامه‌ای است که طی آن ناصرالدین‌ شاه برای امیرکبیر می‌نویسد آمادگی حضور در «سان سواره نانکلی را ندارد.» پاسخ امیر به این بی‌میلی بسیار شدید است: «اگر آجودان‌باشی عرض کرده یا خود اختیار فرموده‌اند امر با قبله عالم است؛ لکن به این طفره‌ها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی‌توان سلطنت کرد.» [۱۰۸ -۹۵]

 

پس از آن امیر که ظاهرا از بی‌کفایتی شدید شاه در «حکومتداری» به شدت کلافه به نظر می‌آید و به مرز «فروپاشی عصبی» رسیده است با لحنی که حاوی تحقیر و تخفیف بسیار است ادامه می‌دهد: «گیرم من ناخوش یا مردم فدای خاک پای همایون. شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت بکنید «بسم‌الله» چرا طفره می‌زنید؟ موافق قاعده کلی عالم، پادشاهان سابق چنان نبوده که همگی در سن سی ساله و چهل ساله به تخت نشسته باشند. در ده سالگی نشسته و سی و چهل سال در کمال پاکیزگی پادشاهی کردند.» امیر بی‌رحمانه در نامه به شاه طعنه و تازیانه می‌زند و آخر سر می‌نویسد: «اگرچه جسارت است اما ناچار عرض کردم.»

 

شوربختی بسیار در این است که «میرزا تقی‌خان امیرکبیر» در هیچ یک از نامه‌های خود به ناصرالدین‌ شاه به خلاف نامه‌هایش به وزیرمختاران کشورهای غربی و روس و افرادی چون ژان داوود و دیگران تاریخی ذکر نکرده است تا بتوان بر اساس نامه‌ها دریافتی هرچند مختصر از زمان‌بندی دقیق شکراب شدن اوضاع میان ناصرالدین‌ شاه و امیرکبیر داشته باشیم. با این حال در دست‌کم ۷ نامه فضای تنش‌آلود پررنگی میان این دو حاکم است.

 
بی‌حوصلگی‌های امیر در نامه‌نگاری به شاه و بی‌تفاوتی وی در بازی دادن واقعی شاه در امورات کشوری نهایتا کار دست او می‌دهد و شاه در نامه‌ای که البته موجود نیست ظاهرا صدراعظم خود را به دلیل «بی‌خبر گذاشتن» وی از اوضاع به باد سرزنش می‌گیرد. صدراعظم معتقد است که وی شاه را در جریان «روزنامچه‌ها»، «کتابچه‌ها»، «سند خرج‌ها» و «اوضاع قشون» گذاشته و افزوده است: «یک فرمان و برات نیست که بی‌‌صحه همایون بگذرد.» بعد می‌نویسد: «کارهای ولایتی و دولتی همین است که عرض شد، کدام بی‌خبر پادشاهی می‌گذرد؟» و بعد هندوانه زیر بغل شاه می‌گذارد که آنچه وی به سمع و نظر شاه نمی‌رساند آن‌هایی است که ممکن است شانیت شاه را زیر سؤال ببرد: «نهایت یک پاره داد و فریادهای حساب است که ظاهر گشتن آن‌ها در حضور همایون خلاف شوکت سلطنت است.»

 

پس از این توضیحات امیر که احساس می‌کند ماجرا چیز مهمی نیست حتی توپ را در زمین شاه می‌اندازد و صراحتا می‌گوید وی آماده کناره‌گیری از قدرت است: «شما را به سر مبارک خودتان قسم می‌دهم که بی‌پرده فرمایش فرمایند. بدیهی است که این غلام طالب این خدمات نبوده و نیست و برای خود سوای زحمت و تمام شدن عمر حاصل نمی‌داند تا هر طور دلخواه شماست به خدا با کمال رضا طالب آن است.» [۲۴۰-۱۳۶]

 

کار از این البته بالاتر می‌گیرد و امیر درمی‌یابد دسیسه‌چینی‌های سیاسی علیه وی عمیقا افزایش یافته است: «به خدا من نمی‌دانم کی بد کرده‌ (ام) تا به مقام سؤال یا اذیت برآیم و راضی نیستم بشناسم که کی بد مرا گفته!» [۲۸۱-۱۵۰]

 

احساسات شاه چنان علیه امیر به غلیان درآمده است که به نظر شاه چند باری حتی پیک‌های نامه به امیر را جواب کرده است: «چاپار برگرداندن یا برنگشتن نقلی نیست. این حرف‌ها را برای آن عرض می‌نمایند که شما را به سر غیرت بیاورند تا کار خراب نشود.» [همان]

 

احوالات ناصرالدین‌ شاه به دلیل عملکرد امیر چنان تیره و تار می‌شود که حتی به امیر اجازه ملاقات برای عرض توضیحات نمی‌دهد: «از شرفیابی این غلام گریزان نشوید؛ زیرا که اول رضای شما را خواسته و می‌خواهم. همان‌جا که خانم هست اگر میل دارید ساعتی شرفیاب حضور شوم، همه این حرف‌ها تمام می‌شود.» [همان]

 

یا در جایی دیگر به شاه می‌نویسد: «اینکه خواستم شرفیاب شوم مقصودی نداشتم که شما را از این اراده و فرمایش عرض‌هایی بکنم که دلیل پشیمانی باشد؛ زیرا که با عریضه و بی‌عریضه این غلام از اول نوکری به جمیع احکام و فرمایش و رضای شما طالب بوده و هستم.» [۲۹۳-۱۵۴]

 

امیر به جد می‌داند که دست‌هایی پشت پرده است که می‌خواهند صندلی را از زیر پایش بکشند و او را نزد ناصرالدین‌ شاه خفیف کنند: «اینکه اصرار در شرفیابی حضور داشتم و باز دارم و استدعای چند کلمه عرض دارد برای آن است که هرزگی و شیطنت اهل این ملک را می‌شناسم. از این رشته که به دست آن‌ها افتاده، دست نمی‌کشند و طوری خواهند کرد که این کار منظم را که کل دنیا از شدت حسد به مقام پریشانی برآمدند؛ بالمره خراب و ضایع و همچنین که این غلام را خراب کردند، هم این غلام را بالمره خراب و هم جمیع کارهای پخته را خام نمایند.»[همان]

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد(3)

مانوس با بیماری

 

موضوع دیگری که در خیل نامه‌های صمیمانه – دست‌کم ظاهر صمیمانه - امیر به شاه علنی می‌شود، ناخوش‌احوالی پایان‌ناپذیر صدراعظم مملکت است که مدام در ابتدا یا انتهای نامه‌های امیرنظام به ناصرالدین‌ شاه علنی می‌شود. دست‌کم در حدود ۳۰ نامه - یعنی یک‌دهم کل نامه‌هایی که نویسنده کتاب جمع‌آوری کرده است - امیرکبیر از بیماری‌های متعدد خود برای شاه جوان نوشته است. «احوال این غلام از دیشب برهم‌ خورده، امروز از لابدی به در خانه آمده به شدت با دردسر مراجعت کرده حالا بستری و بی‌هوش افتاده‌ام.» [۱۹-۶۷]

 

از نامه‌های صدراعظم برای شاه می‌توان دریافت که امیر بی‌نوا به کلکسیونی دردناک از بیماری‌های جسمی و مقادیری افسردگی مبتلا بوده است:

«حال این غلام را استفسار فرموده بودید، دو سه روز است سردرد و سینه‌درد زیادی عارض شده، دیروز و امروز هر دو را مشغول معالجه هستم.» [۲۰-۶۷]

«دست این غلام درد می‌کند.» [۳۶-۷۳]

«قدری سرماخوردگی دارم. از آن جهت ممکن نشد که در خانه آمده مشغول نوکری شوم.» [۴۰-۷۴]

 

در جایی امیرکبیر ادعا می‌کند اساسا وی «مانوس» با بیماری است: «مقدر حال این غلام با کسالت انسی دارد.» [۶۱-۸۰] در همین نامه امیر اشاره‌ای دارد که در صورت صداقت وی می‌تواند دال بر افسردگی روانی باشد: «قدری کسالت مزاجی و خیالی هست.» [همان]

 

در نامه شماره ۱۵۵ از نشانه‌ها می‌توان دریافت که امیر احتمالا به ناراحتی گوارشی مزمنی مبتلا بوده است که به احتمال زیاد فشارهای عصبی ناشی از کار و همچنین اضطراب‌های ناشی از تشتت قدرت و کشمکش‌های سیاسی دربار در پیشرفت آن موثر بوده است: «دو سه روز است که حال این غلام خوب نیست. امروز وقت ناهار یک سردرد و برهم‌خوردگی به هم رساندم که هر چه کردم نتوانستم بمانم، لابدا پیش آمدم در راه بدحال شده، یک دو دفعه برای استفراغ پایین آمده با هزار مرارت خودم (را) به منزل رساندم.»


امیر در برخی از نامه‌ها همچنین به «کمردرد شدید» و مشکل «بینایی» خود اشاره دارد. اما علی‌الظاهر آنچه بیش از هر چیز طاقت صدراعظم قدرقدرت ایران در میانه قرن نوزدهم را تاق کرده همان درد معده یا روده است. یک جا می‌گوید درد چنان بالا گرفته است که حتی واهمه دارد دارو بخورد: «فدوی هم می‌خواستم صبح دوا بخورم، اما از بس که درد دل دارم می‌ترسم، فردا را نخواهم خورد.»[۲۰۱-۱۲۳]

 

و یک جای دیگر می‌نویسد: «احوال این غلام را استفسار فرموده بودند، به نمک با محک قبله عالم- روحنا فدا- در عمرم چنین درد وقیح ندیده بودم. قریب یک صد و سی مثقال خون گرفتم تازه همان‌طور هستم.»

 

به نظر می‌آید بیماری‌های صدراعظم کاملا جدی بوده و امان امیر را بریده بودند و این تصور که مرد شماره دو قدرت صرفا برای جلب توجه و ترحم مافوق خود به قول امروزی‌ها «سیاه‌بازی» می‌کرده فرض کاملا باطلی است؛ چراکه به هر روی شاه و وزیر هفته‌ای دست‌کم یکی دو جلسه ملاقات داشته‌اند و شاه به طور سرزده به عیادت او می‌رفته است و طبیعتا رنگ رخسار امیر خبر از درد مشقت و بیماری وی می‌داده است، با این همه به نظر می‌رسد امیر با پررنگ کردن بیماری خود در نامه‌ها سه هدف را دنبال می‌کرده است: نخست اینکه از نگارش نامه‌های بلند برای ناصرالدین‌ شاه سرباز می‌زند، دوم اینکه چندین نوبت به همین بهانه از «شرفیابی» خدمت شاه که وقت صدراعظم را به شدت تلف می‌کرد شانه خالی می‌کرد و از همه مهم‌تر با تاکید بر اینکه زنجیره‌ بیماری‌های هولناک مانع خدمات امیر نخواهد شد حد والای مسئولیت‌پذیری و یگانگی خود در عالم سیاست را به رخ شاه می‌کشید: «از دیشب دل‌دردی حاصل شده، اکنون هم باقی است و از راه ضرورت در تنگی وقت با همین حالت صاحب‌منصب فوج عبدالله‌خان صارم‌الدوله را احضار می‌کنم.»[۶۵-۸۱]

 

یا در جای دیگر که با لحنی متاثرکننده برای شاه که احوالات او را جویا شده می‌نویسید: «فدوی دو روز است که روزه می‌گیرد. نه خوب است و نه بد، راهی می‌رود. نه مثل اول می‌تواند پی کار برود و نه می‌تواند بیکار بنشیند.»

 

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد(2)

وزیری که حوصله شاه‌اش را نداشت

 

در همین حیطه نامه‌نگاری به سهولت می‌توان دریافت امیر حقیقتا چندان حوصله شاه جوان را نداشته و حاضر نبوده وقت زیادی را برای نگارش نامه به او تلف کند و هیچ کوشش جدی در اینکه حقیقتا به شاه فهمانده شود که امیر به راستی و در عمل حال و هوای «نوکری» دارد به چشم نمی‌آید. نامه‌های امیر به شاه عموما کوتاه هستند و به طور میانگین هر نامه ۱۰۰ کلمه. بلندترین نامه‌های امیرکبیر به ناصرالدین‌ شاه از کوتاه‌ترین نامه‌های وی فرضا به حاج میرزا آقاسی، وزیر مختاران فرانسه و انگلیس و روس یا مثلا یارمحمدخان، وزیر هرات، به مراتب کوتاه‌تر است.

 

وقتی در نگاشته‌های امیر به شاه دقیق می‌شویم درمی‌یابیم وی اساسا دل و دماغی نداشته است تا علی‌رغم درخواست شاه توضیحات مکتوب دقیق و مبسوطی پیرامون تحولات و ملاقات‌ها ارائه دهد و با بهانه‌های گوناگون به شاه می‌نویسد که شرح ماجراها را «حضوری» برای «همایونی» تعریف خواهد کرد: «مقرر فرموده بودند که به نواب [مهدعلیا] چطور گذشت؟ این بنده مجاور خارجی است. شب تا سحر خدمت ایشان بودم، تفصیل را بدیهی است زمان حضور خاک پای همایون عرض می‌کند.» [۷۹-۱-۸۵]

 

در جایی شاه از او می‌خواهد تا در خصوص مذاکرات با وزیرمختار (روس یا انگلیس) برایش بنویسد امیر باز رندانه اکراه می‌ورزد: «استفساری از جواب و سؤال این غلام با جناب وزیرمختار فرموده بودند. به قدر یک کتاب گفت‌و‌گو شد. بدیهی است به قدر ناقابل خود در جواب کوتاهی نکرده و تا عمر دارد نخواهد کرد؛ اما تا مفصلا خاک پای همایون عرض نکند ابدا مطلب معلوم نمی‌شود و از نوشتن تمام نمی‌شود.» [۸۰-۱-۸۶]

 

جایی دیگر شاه از او خواسته تا درباره ملاقات امیر با شخصی که برای ما نامعلوم است بنویسد. پاسخ صدراعظم به شاه باز بی‌حوصله است: «بلی، شخصی معهود آمد، همان ماجرای خیالی بود. از نوشتن چیزی معلوم رای همایون نمی‌شود. تفضیل را بنَ البدو الی الختم فردا به شرط حیات خاک پای همایون عرض خواهد کرد.» [۱۴۹-۱-۱۰۶]

 

یک جای دیگر شاه بیچاره پیرامون مبلغی پول از امیر خود می‌خواهد تا به صورت مکتوب توضیح دهد، اما صدراعظم وی را برای دریافت پاسخ به ملاقات حضوری در ۴۸ ساعت آینده حواله می‌دهد. «ان‌شاءالله تعالی پس‌فردا که پنجشنبه است شرفیاب می‌شود و در باب هزار و دویست تومان که فرسایش شده حضورا به عرض همایون می‌رساند و بدانچه امر القدس اعلی شرف نفاذ یابد اطاعت در رفتار می‌شود.» [۱۵۱-۱-۱۰۷]

 

به غیر از این امتناع‌های پیوسته در نگارش برای شاه پیرامون ملاقات‌های امیر با دیگران و بی‌حاصل ماندن درخواست‌های ناصرالدین‌ شاه برای خواندن جزئیات ماجراها و وقایع در نامه‌های امیر، در نامه‌های بسیاری می‌خوانیم که امیرکبیر حتی در خصوص قراردادهای حضوری و «شرفیابی» هم اما و اگر و بهانه می‌آورد: «این غلام را احضار فرموده بودند، به دو جهت شرفیاب نمی‌شود: اول، شما بیرون نهار میل می‌فرمایید، تا فدوی شرفیاب شود وقت می‌گذرد، ثانیا، سرم به شدت درد می‌کند، اگر میل خاطر همایون باشد دو ساعت به غروب مانده در لاله‌زار شرفیاب می‌شود.» [۲۶۱-۱-۱۴۳]

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد (1)

تملق خردمندانه

 

«این غلام، به خدا به خدا و به نمک با محک شاهنشاه – روحنا فدا – در هر عالم باشم، جمیع دلخوشی این غلام بعد از فضل [خدا] بسته به مرحمت قبله عالم – روحنا فدا – هست و زیست و زندگانی خود را از تصدق قبله عالم – روحنا فدا – می‌داند.» [نامه ۹۹ – جلد ۱، صفحه ۹۲]

 

بررسی نامه‌ها نشان می‌دهد یکی از هویداترین ویژگی‌های نامه‌نگاری امیر به شاه «تملق» بیش از حد از سوی امیرنظام به خدمت شاه است. خواننده و پژوهشگر با خواندن نامه‌ها به سهولت می‌تواند دریابد کلمات به کار گرفته شده از سوی امیر برای ابراز علاقه به شاه بیش از آنکه در مرز ادب و نزاکت گام بردارند در برکه‌ای از چاپلوسی بی‌حد برای شاه و بالا بردن درجه وی در حدود آسمانی و تاکید مداوم بر «نوکری» و «غلامی» صدراعظم غوطه‌ور است. در جایی ناصرالدین‌ شاه ظاهرا جویای احوال ناخوش صدراعظم خویش شده و برای او نامه‌ای ارسال کرده است، پاسخ امیر به این نامه جالب توجه است: «هو قربان خاک پای همایون مبارکت شوم، دستخط همایون زیارت شد. استفسار از حال این غلام بی‌مقدار فرموده بودند، خداوند عالم جان ناقابل این غلام را فدای خاک پای مبارک نماید. به خدا، به خدا اگر به فرض محال هزار جان داشته باشم، همه را در راه نوکری و رضا و خدمت شما باشد، رضا و خاطر تسلیم می‌کنم از تصدق سر شما.» امیرکبیر تمام این‌ها را می‌گوید تا در نهایت به پاسخ پرسش شاه از خود برسد: «بعد از فضل خدا، بعد از دوا، حالم خوب است.» [۱۰۶-۱-۹۴]

 

تحلیل این حد از تملق البته به لحاظ سیاسی دشوار نیست. امیر آگاه به قدرت فائقه سلطان، تصورش بر این بوده که در جاهایی که قرار است برای شاه استدلال کند و یا وی را به مشاجره‌ای پنهان دعوت کند، هیچ چیز به اندازه برگزیدن زبان «نوکری» و تاکید مداوم بر اینکه نهایتا رای شاه تعیین‌کننده خواهد بود و آنچه امیر می‌گوید چیزی بیش از پیشنهادات دلسوزانه «یک غلام ارادتمند» نیست، در دور کردن شاه از هراس اینکه صدراعظم قصد دسیسه‌چینی و یا بدل کردن وی به مقامی تشریفاتی دارد، کارآمد نخواهد بود.

 

اما آیا به راستی تمام این نوع سیاست‌ورزی متملقانه به نتیجه مطبوع امیر می‌انجامید و در اختیار گرفتن قدرت شاه به شیوه زبان‌بازی و تاثیرگذاری بر تصمیمات وی، با اغراق در ارادت نسبت به جایگاه ناصرالدین‌ شاه همواره ممکن بود؟ مورد نامه‌نگاری در خصوص «والده عباس ‌میرزا» و پسرش در قم به این پرسش پاسخ منفی می‌دهد.

 

ظاهرا ناصرالدین‌ شاه در نامه‌ای که متن آن در کتاب موجود نیست به امیر امر می‌کند مادر عباس‌ میرزا در شهر قم سکنی داده شود. امیر دست به قلم می‌برد و برای شاه می‌نویسد: «در باب والده عباس‌ میرزا و پسرش که مقرر فرموده بودند یک چندی در قم باشند، حالت این غلام دو صفت دارد: یکی اطاعت محض نوکری هر طور می‌فرمایند مختارند، این غلام حاضر است که صبح به آن‌ها خبر دهد که حکم پادشاهی است در اینجا مقیم باشند.» بلافاصله امیرکبیر می‌کوشد تا به شاه بفهماند که نظر وی موافق با حکم شاه نیست: «ثانیا اگر به عقل ناقص خود در دولت‌خواهی چیزی را بفهمم لابدا برای مضرت بعد آن عرض می‌نمایم. آن هم معصوم نیستم، گاه هست درست فهمیده باشم. حالا امر با سرکار همایون است. هر شق را قبول می‌فرمایند اطاعت دارد و مقرر فرمایند.» [۱۳۲-۱-۱۰۱]

 

امیر برای کوباندن میخ پس از تشریح مسئله دست به چاپلوسی خوش‌مزه‌ای می‌زند: «خدا و پیغمبر شاهد است که من جمیع دنیا و مافیها آن را به رضای شما و نوکری خدمت شما صرف کرده و می‌کنم و از التفات قبلی و ظاهری و مرحمت شما دائم شکرگزار بوده و هستم. اگر گاهی از راه الجا و اضطرار عرض کرده‌ام، آن را حظ غیرت و ارادتی که به شما دارم بوده و هست.» (همان)

 

از اینجا به بعد در نامه امیر به شاه نوعی از عشوه‌گری سیاسی که با جسارت‌ورزی آگاهانه برای دلبری کردن همراه است جلوه‌گر می‌شود: «تا زنده هستم و مداخله در نوکری شما دارم، نمی‌توانم بد شما را ببینم یا به زبان مردم بشنوم و فرض شخصی خود عرض آن را می‌دانم. شما در این صورت حق ندارید که ذره در دنیا از چنین نوکری رنجش حاصل فرمایید یا امورات واقعه دنیا را از این غلام در پرده نگاه دارید.» (همان)

 

اگر پس از خواندن چنین نامه‌ای بلافاصله ۲۰۰ صفحه در کتاب جلوتر رویم و با نامه‌ای از ناصرالدین‌ شاه مواجه شویم که پاسخی کوتاه، کوبنده و در لفافه تحقیرآمیز به آسمان ریسمان بافتن‌های امیر بوده است، در جای خود خشک می‌شویم: «جناب امیرنظام، در باب ماندن مادر عباس ‌میرزا و پسرش در قم، ما خود صلاح دانسته و حکم کرده‌ایم. شما در این کار مداخله نکردید. فی شهر ذی‌قعده‌الحرام ۱۲۶۷.»

 

رگه‌های عریان تملق در چندین و چند نامه دیگر امیر به شاه به چشم می‌خورد، برخی مواقع کار بدان‌جا رسیده است که امیر ظاهرا به هنگام نگارش نامه آگاه شده است که این حد از اغراق در خصوص احساساتش نسبت به شاه ممکن است در ذوق شاه بزند. «خدا این نصف جان ناقابل این غلام را فدای خاک پای همایون نماید. امیدوار از فضل خدا و باطن ائمه اطهار هستم که دو ماه این‌طور دماغ در کار بسوزانید، جمیع خیالات فاسد از دماغ مردم بیرون برود و کارها چنان نظم گیرد که همه عالم حسرت بخورند و وجود امثال این غلام باشد یا نباشد، به فضل خدا همان ذات مبارک دوای هر دردی باشد و چنان محیط بر کار شوند که بی‌مشاوره‌ احدی خدمات کلیه به یک اشاره خاطر همایون انجام گیرد. زیرا که جمیع عالم در خوب و بد از تشر و کارسازی اول است که ببیند، بعد خود به خود از واهمه سلطنت راه می‌رود. این‌ها تملق و جسارت نبود، حقیقت‌گویی بود که جسارت به عرض می‌شود.»

 

به راستی چه میزان از این ابراز علاقه‌ها به شاه از سر عشق راستین امیرکبیر به شاهنشاه بوده است؟ پاسخ دقیق به آن دشوار است اما کنار گذاشتن برخی پازل‌ها کنار هم نشان می‌دهد بخش قابل توجهی از آن برآمده از سیاست کنترل شاه با استفاده از زیاده‌گویی در ابراز ارادت بوده است.

اشتباهات بزرگی که امیرکبیر مرتکب شد

سامان صفرزائی

 

تاریخ ایرانی: «جناب امیرنظام، ما تمام امور ایران را به دست شما سپردیم و شما را مسئول هر خوب و بدی که اتفاق می‌افتد می‌دانیم. همین امروز شما را شخص اول ایران کردیم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق داریم و به جز شما به هیچ شخص دیگری چنین اعتقادی نداریم و به همین جهت این دستخط را نوشتیم.» نامه‌ای کوتاه از سوی ناصرالدین‌ شاه به امیرکبیر، بی‌نهایت صمیمانه و موجز که شاه جوان ایران ۲۲ اردیبهشت ۱۲۲۸ شمسی (۱۲ مه ۱۸۴۸) پس از جلوس به تخت پادشاهی به عنوان «حکم» صدراعظمی برای امیرکبیر صادر کرد.

 

سال ۹۵ سید علی آل‌داوود، پژوهشگر کهنه‌کار تاریخ کتابی را منتشر کرد که شامل صدها نامه‌ای است که در طی ۳ سال صدارت امیرکبیر توسط او برای مقامات داخلی و خارجی نوشته شده یا بالعکس از سوی این افراد برای او ارسال شده است. در حقیقت وقتی به متن ماجرا می‌رویم و نامه‌های «امیرنظام» به شاه را تک ‌تک وارسی می‌کنیم درمی‌یابیم از دل آن‌ها به دشواری می‌توان آن‌چنان که نویسنده در مقدمه خاطرنشان کرده پی به «حوادث مهم داخله» ببریم یا با تحقیقات تطبیقی از «اوضاع مالی و اقتصادی کشور»، «مسائل اندرون» و «مسائل خانوادگی (امیرکبیر)» سر در بیاوریم اما علی‌رغم این نشانه‌های یاس‌آور، نامه‌نگاری‌های امیرکبیر به ناصرالدین‌ شاه یک ویژگی بسیار حیاتی و از منظر تاریخ‌نگاری بی‌اندازه ستایش‌برانگیز دارد و آن اینکه با خواندن بیش از ۳۰۰ نامه امیر به شاه می‌توان با پرتره‌ای – البته تیره و تار – اما در عین حال چشمگیر از شخصیت امیر مواجه شد و اینکه اساسا سیاست‌ورزی صدراعظم در قبال قدرت مطلقه شاه به چه ترتیب بوده است، نامه‌ها هم به لحاظ فرم و هم لحن و محتوا به طور گیج‌کننده‌ای قابل تامل هستند. بر این مبنا برای نور افکندن به جنبه‌های پنهان‌تری از شخصیت سیاسی این صدراعظم محبوب تاریخ ایران، در ۱۶۹مین سالگرد آغاز صدارت او کوشش خواهیم کرد با تحلیل متن و فرم نامه‌های ردوبدل شده میان امیرکبیر و دیگران – به ویژه شخص اول مملکت – با سویه‌های کمتر گفته شده‌ای از خصوصیات شخصیتی «امیرنظام» و دینامیک عاطفی و سیاسی وی با شاه «نوجوان» و بعدا «جوان» ایران در میانه قرن نوزدهم میلادی آشنا شویم.

 

این آقا امیرکبیر نیست؛ اشتباه نکنید !

به گزارش «فردا» عباس حسین نژاد نویسنده و فعال فرهنگی در صفحه اینستاگرام خود درباره عکسی که به تازگی در شبکه های اجتماعی منتشر شده است نوشت: 

«اين روزها متاسفانه اين عكس به عنوان عكس *اميركبير* كه توسط يك عكاس آلماني گرفته شده در شبكه هاي اجتماعي دست به دست مي شود كه برادر دانا و پژوهشگرم محمدرضا بهزادي كه متخصص حوزه قاجار است اين را رد كرده و گفتند كه ایشون امیرکبیر نیستند و يكي از پیشکارهاي ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه و حاکم اصفهان هستند و این لباس نيز مربوط به اواخر دوره ناصری است!»

روستای دارستان فراهان

دارستان. [ رِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان فراهان بالا بخش فرمهین شهرستان اراک. محلی کوهستانی. سردسیر و آب آن از قنات و رودخانه ٔ سربند تأمین میشود محصول آنجا غلات ، انگور، بن شن ، پنبه ، بادام ، صیفی ، سیب زمینی ، شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی قالیچه ، گلیم و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد و از فرمهین اتومبیل میرود. در مزرعه ٔ اصفهانک خرابه های قدیمی مشاهده میشود و امامزاده دارد که بنای آن قدیمی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).

 

 

http://dlib.ical.ir/site/catalogue/559659

شناسگر رکورد:559659زبان اثر:per

عنوان اصلي:پرویز زمانی[ نامه نامبرده از اهالی قریه دارستان فراهان از توابع شهرستان اراک به مجلس در شکایت از جلالی رئیس اداره اصلاحات ارضی در خصوص طرز ارزیابی ملک مزروعی او و افزایش میزان اجازه آن و نامه های متعددی از کشاورزان و خرده مالکین قراء مختلف شهرستان اراک راجع به اختلافات ملکی و شکایت از تعدیات مالکین و مأمورین ادراه اصلاحات ارضی مبنی بر تصرف عدوانی املاک مزروعی آنها و درخواست اجرای قانون اصلاحات ارضی]

وضعيت نشر:۱۳۴۴/۵/۲۳|۱۳۴۹/۱۲/۱۶نام خاص و کميت اثر:۱۸۹ برگ، ۳۷ پاکت، (۴-۱-۱)۱۰۴نامه

تصویر (مرحوم پرویزخان زمانی فراهانی ارباب دارستان فراهان )