تملق خردمندانه

 

«این غلام، به خدا به خدا و به نمک با محک شاهنشاه – روحنا فدا – در هر عالم باشم، جمیع دلخوشی این غلام بعد از فضل [خدا] بسته به مرحمت قبله عالم – روحنا فدا – هست و زیست و زندگانی خود را از تصدق قبله عالم – روحنا فدا – می‌داند.» [نامه ۹۹ – جلد ۱، صفحه ۹۲]

 

بررسی نامه‌ها نشان می‌دهد یکی از هویداترین ویژگی‌های نامه‌نگاری امیر به شاه «تملق» بیش از حد از سوی امیرنظام به خدمت شاه است. خواننده و پژوهشگر با خواندن نامه‌ها به سهولت می‌تواند دریابد کلمات به کار گرفته شده از سوی امیر برای ابراز علاقه به شاه بیش از آنکه در مرز ادب و نزاکت گام بردارند در برکه‌ای از چاپلوسی بی‌حد برای شاه و بالا بردن درجه وی در حدود آسمانی و تاکید مداوم بر «نوکری» و «غلامی» صدراعظم غوطه‌ور است. در جایی ناصرالدین‌ شاه ظاهرا جویای احوال ناخوش صدراعظم خویش شده و برای او نامه‌ای ارسال کرده است، پاسخ امیر به این نامه جالب توجه است: «هو قربان خاک پای همایون مبارکت شوم، دستخط همایون زیارت شد. استفسار از حال این غلام بی‌مقدار فرموده بودند، خداوند عالم جان ناقابل این غلام را فدای خاک پای مبارک نماید. به خدا، به خدا اگر به فرض محال هزار جان داشته باشم، همه را در راه نوکری و رضا و خدمت شما باشد، رضا و خاطر تسلیم می‌کنم از تصدق سر شما.» امیرکبیر تمام این‌ها را می‌گوید تا در نهایت به پاسخ پرسش شاه از خود برسد: «بعد از فضل خدا، بعد از دوا، حالم خوب است.» [۱۰۶-۱-۹۴]

 

تحلیل این حد از تملق البته به لحاظ سیاسی دشوار نیست. امیر آگاه به قدرت فائقه سلطان، تصورش بر این بوده که در جاهایی که قرار است برای شاه استدلال کند و یا وی را به مشاجره‌ای پنهان دعوت کند، هیچ چیز به اندازه برگزیدن زبان «نوکری» و تاکید مداوم بر اینکه نهایتا رای شاه تعیین‌کننده خواهد بود و آنچه امیر می‌گوید چیزی بیش از پیشنهادات دلسوزانه «یک غلام ارادتمند» نیست، در دور کردن شاه از هراس اینکه صدراعظم قصد دسیسه‌چینی و یا بدل کردن وی به مقامی تشریفاتی دارد، کارآمد نخواهد بود.

 

اما آیا به راستی تمام این نوع سیاست‌ورزی متملقانه به نتیجه مطبوع امیر می‌انجامید و در اختیار گرفتن قدرت شاه به شیوه زبان‌بازی و تاثیرگذاری بر تصمیمات وی، با اغراق در ارادت نسبت به جایگاه ناصرالدین‌ شاه همواره ممکن بود؟ مورد نامه‌نگاری در خصوص «والده عباس ‌میرزا» و پسرش در قم به این پرسش پاسخ منفی می‌دهد.

 

ظاهرا ناصرالدین‌ شاه در نامه‌ای که متن آن در کتاب موجود نیست به امیر امر می‌کند مادر عباس‌ میرزا در شهر قم سکنی داده شود. امیر دست به قلم می‌برد و برای شاه می‌نویسد: «در باب والده عباس‌ میرزا و پسرش که مقرر فرموده بودند یک چندی در قم باشند، حالت این غلام دو صفت دارد: یکی اطاعت محض نوکری هر طور می‌فرمایند مختارند، این غلام حاضر است که صبح به آن‌ها خبر دهد که حکم پادشاهی است در اینجا مقیم باشند.» بلافاصله امیرکبیر می‌کوشد تا به شاه بفهماند که نظر وی موافق با حکم شاه نیست: «ثانیا اگر به عقل ناقص خود در دولت‌خواهی چیزی را بفهمم لابدا برای مضرت بعد آن عرض می‌نمایم. آن هم معصوم نیستم، گاه هست درست فهمیده باشم. حالا امر با سرکار همایون است. هر شق را قبول می‌فرمایند اطاعت دارد و مقرر فرمایند.» [۱۳۲-۱-۱۰۱]

 

امیر برای کوباندن میخ پس از تشریح مسئله دست به چاپلوسی خوش‌مزه‌ای می‌زند: «خدا و پیغمبر شاهد است که من جمیع دنیا و مافیها آن را به رضای شما و نوکری خدمت شما صرف کرده و می‌کنم و از التفات قبلی و ظاهری و مرحمت شما دائم شکرگزار بوده و هستم. اگر گاهی از راه الجا و اضطرار عرض کرده‌ام، آن را حظ غیرت و ارادتی که به شما دارم بوده و هست.» (همان)

 

از اینجا به بعد در نامه امیر به شاه نوعی از عشوه‌گری سیاسی که با جسارت‌ورزی آگاهانه برای دلبری کردن همراه است جلوه‌گر می‌شود: «تا زنده هستم و مداخله در نوکری شما دارم، نمی‌توانم بد شما را ببینم یا به زبان مردم بشنوم و فرض شخصی خود عرض آن را می‌دانم. شما در این صورت حق ندارید که ذره در دنیا از چنین نوکری رنجش حاصل فرمایید یا امورات واقعه دنیا را از این غلام در پرده نگاه دارید.» (همان)

 

اگر پس از خواندن چنین نامه‌ای بلافاصله ۲۰۰ صفحه در کتاب جلوتر رویم و با نامه‌ای از ناصرالدین‌ شاه مواجه شویم که پاسخی کوتاه، کوبنده و در لفافه تحقیرآمیز به آسمان ریسمان بافتن‌های امیر بوده است، در جای خود خشک می‌شویم: «جناب امیرنظام، در باب ماندن مادر عباس ‌میرزا و پسرش در قم، ما خود صلاح دانسته و حکم کرده‌ایم. شما در این کار مداخله نکردید. فی شهر ذی‌قعده‌الحرام ۱۲۶۷.»

 

رگه‌های عریان تملق در چندین و چند نامه دیگر امیر به شاه به چشم می‌خورد، برخی مواقع کار بدان‌جا رسیده است که امیر ظاهرا به هنگام نگارش نامه آگاه شده است که این حد از اغراق در خصوص احساساتش نسبت به شاه ممکن است در ذوق شاه بزند. «خدا این نصف جان ناقابل این غلام را فدای خاک پای همایون نماید. امیدوار از فضل خدا و باطن ائمه اطهار هستم که دو ماه این‌طور دماغ در کار بسوزانید، جمیع خیالات فاسد از دماغ مردم بیرون برود و کارها چنان نظم گیرد که همه عالم حسرت بخورند و وجود امثال این غلام باشد یا نباشد، به فضل خدا همان ذات مبارک دوای هر دردی باشد و چنان محیط بر کار شوند که بی‌مشاوره‌ احدی خدمات کلیه به یک اشاره خاطر همایون انجام گیرد. زیرا که جمیع عالم در خوب و بد از تشر و کارسازی اول است که ببیند، بعد خود به خود از واهمه سلطنت راه می‌رود. این‌ها تملق و جسارت نبود، حقیقت‌گویی بود که جسارت به عرض می‌شود.»

 

به راستی چه میزان از این ابراز علاقه‌ها به شاه از سر عشق راستین امیرکبیر به شاهنشاه بوده است؟ پاسخ دقیق به آن دشوار است اما کنار گذاشتن برخی پازل‌ها کنار هم نشان می‌دهد بخش قابل توجهی از آن برآمده از سیاست کنترل شاه با استفاده از زیاده‌گویی در ابراز ارادت بوده است.